|
1.
علىاكبر
معينفر
مهندسى راه و ساختمان، 30 ـ 1326
وزير نفت دولت موقت ( 1358-1357)، رئيس سازمان برنامه و بودجه (1359)
كودكىام مقارن بود با حكومت رضاشاه: ترس از آژدان، سكوت و هيسهيس حتى در
خانه، قدرت بىحد و حصر اداره نظميه، متحد الشكلشدن لباسها و كشف حجاب.
بعد از آنكه مادرم سر خيابان در نتيجه هول از حمله پاسبان سقط جنين كرد، پدر
و مادرم به نجف رفتند و سرپرستى خانواده ما به عهده برادر بزرگترم افتاد.
يكى از سرگرميهاى كودكىام تماشاى رژه ارتش در روز سوم
اسفند بود. رضاشاه آن را ''ارتش نوين ايران`` مىخواند، اما با يورش
ارتشهاى متفقين، اعلاميه شماره يك ستاد ارتش كه خبر از دفاع تا آخرين نفس
مىداد به شماره دو نرسيد. من در كنار ايستگاه ماشين دودى كه نزديك منزلمان
در اسماعيل بزاز (مولوى فعلى) بود، شاهد ورود سربازان انگليسى و هندى بودم.
آن واقعه شوكى عظيم بر ما نوجوانان وارد كرد و نقطه پايانى بر رؤياها و
باورهاى آموزش دادهشده در مدرسههامان مبنى بر ساختن ايران نوين بر
پايههاى ايران باستان بود.
با سرنگونى قدرت استبدادى، فضا تغيير كرد. من هم اندكاندك به جرگه
روزنامهخوانان پيوستم. حركتى بزرگ در كشور راه افتاد: شكلگيرى گروهها و
دستجات سياسى، به ويژه نيروهاى چپ، در سالهاى 20 تا 24.
ابتدا در هنرستان صنعتى تهران مشغول تحصيل بودم. در نهايت، رشته رياضى را
انتخاب كردم و سال ششم را در هنرسراى عالى خواندم. هنرسراى عالى
دانشآموزان را براى ورود به مقاطع بالاتر هنرسرا تربيت مىكرد، ولى من از
بين هنرسراى عالى، دانشگاه تبريز و دانشگاه تهران آخرى را برگزيدم. هنرسرا
در واقع زير نظر استادان آلمانى و با پرسنل آلمانى و ايرانى اداره مىشد و
دانشگاه علم و صنعت امروزى آن را سلف خود مىداند. دانشگاه تبريز را طى
جمهورى (يا غائله) آذربايجان در سال 1325، پيشهورى تأسيس كرده بود. در
واقع شايد فقط شكل توسعهيافتهاى از دبيرستان بود اما همواره ناگفته
مىمانَد كه از نظر تاريخى، پيشهورى مؤسس دانشگاه تبريز بود.
سال 1326 در آزمون ورودى دانشكده فنى ثبتنام كردم. تعداد داوطلبان آن
آزمون 120 نفر بود و دانشكده 76 نفر مىگرفت. از آنجا كه عدهاى جذب
دانشكدههاى ديگر شدند، نهايتاً كسى نماند كه در آزمون هيچكدام از
دانشكدهها پذيرفته نشده باشد. بايد توجه داشت در آن روزگار، تعداد
ديپلمههاى رياضى بسيار كم بود. كسانى دبيرستانرفتن را خلاف شرع و معادل
بىدينى مىدانستند. مثلاً دايىهاى خود من كه بسيار متعصب بودند از شوهر
خواهرشان خواستند برادر بزرگ ما را از ادامه تحصيل در مدرسة تدين كه
مدرسهاى به سبك جديد بود منع كند. اين برادر ما كه خود از تحصيل باز ماند،
با ايستادگى در مقابل پدر و خانواده اجازه آن تضييع حق را در مورد ديگر
برادرهايش نداد و حق بزرگى بر گردن من و برادرم ديگرم كه پزشك شد دارد. در
چنين شرايطى وارد دانشكده فنى شدم.
رياست دانشكده فنى پيش از ورود ما با غلامحسين رهنما (رياضىدانى كه مدتى
وزارت معارف و اوقاف و صنايع مستظرفه را بر عهده داشت) و رئيس دانشگاه دكتر
علىاكبر سياسى بود. سياسى با پيگيرى تهيه لايحه «استقلال دانشگاه» و
پافشارى بر تصويب آن در مجلس چهاردهم، بزرگترين خدمت را به دانشگاه و فرهنگ
اين مملكت كرد. گرچه داشتن دو شغلِ همزمان منعى نداشت، سياسى بعد از تصويب
لايحه از وزارت استعفا كرد و گفت نمىخواهد اين دو شغل با هم مخلوط شوند و
دانشگاه نبايد فكر كند تحت نظارت وزارت است و از وزارت فرهنگ دستور
مىگيرد. بنابراين شوراى استادان و شوراى دانشكدهها تشكيل شد و در هنگام
ورود ما، مهندس مهدى بازرگان بهعنوان رئيس دانشكده فنى انتخاب شده بود.
معاونت ايشان را هم آقايان دكتر صفوى و دكتر مجتبى رياضى (برادر مهندس
عبداللَّه رياضى) بر عهده داشتند.
ما كه فكر مىكرديم دانشگاه هم ادامه خوشخوشان دوران دبيرستان است در بدو
ورود با نظمى عجيب و آهنين روبرو شديم. به محض ورود از دفتر دكتر رياضى
پلىكپىِ مفصلى به دست ما دادند كه ريز فعاليتها، درسها، پروژهها و
امتحانهاى هفتگىمان به دقت در آن تعيين شده بود به طورى كه مىدانستيم
مثلاً هشت ماه ديگر در فلان ساعت با كدام استاد، چه درس يا امتحانى داريم.
اولين درسى كه داشتيم رياضيات و تدريس آن با دكتر جمال افشار بود. ما در
اين خيال بوديم كه احتمالاً جلسه اول به نصيحت مىگذرد كه دكتر افشار با
قيافهاى جدى و اخمهاى درهمش با لهجه غليظ آذرى شروع به صحبت كرد: ''اين
براى مرتبه دوازدهم است كه اين جمله را تكرار مىكنم، يعنى دوازده سال است
كه در اين دانشكده درس مىدهم: كار كنيد تا پيشرفت حاصل كنيد. حالا بنويسيد
'دترمينان. مقدمه: پرموتاسيون.``
آن زمان ماشينهاى حساب هنوز بسيار ابتدايى و تهيه آنها خارج از استطاعت
محصل بود. بنابراين ما بايد با خطكشِ محاسبه كار مىكرديم. خطكش محاسبه
برپايه لگاريتم مدرج شده بود و شامل دو تكه، يكى ثابت و ديگرى متحرك، بود و
با آن، محاسبات رياضى را انجام مىداديم يا توابع مثلثاتى را پيدا
مىكرديم. احمد زيركزاده (كه بعدها وزير اقتصاد دكتر مصدق شد) در جلسه اول
درس حساب عددىاش قبل از آموزش كار با خطكش محاسبه، سعى كرد تفاوت بنيادين
مهندسى و علوم و تفاوت مهندس با فيزيكدان را از طريق توضيح كلمه فرانسه
''اوردر دو گراندور``، يا نسبت، به ما بفهماند.
از ديگر استادان سال اول، دكتر رادمنش و دكتر جودت بودند كه هر دو فيزيك
تدريس مىكردند و استادانى قوى و در عين حال سختگير بودند. براى ما خيلى
جالب بود كه افرادى تا اين حد مشهور و از سران حزب توده ايران و داراى
تمايلات ماترياليستى استادمان باشند. هندسه تحليلى را دكتر عقيلى تدريس
مىكرد. از آنجا كه دو دكتر عقيلى در دانشكده داشتيم، يكى را كه كارمند
بانك ملى بود و بعد از ظهرها و غروبها به ما تدريس مىكرد ''عقيلى شب``
مىناميديم و ديگرى به ''عقيلى روز`` معروف بود.
سال 1326 شوراى دانشكده تصويب كرد تحصيل مهندسى براى دختران منعى ندارد و
رئيس دانشكده، مهندس بازرگان، هم از مدافعان پروپاقرص اين نظر بود. آن سال
دو دختر به نامهاى توران خدابنده و آرشالوس وسكيان همكلاس ما شدند. خانم
خدابنده كه دانشجوى برجستهاى هم بود مهندس مكانيك شد و خانم وسكيان مهندسى
شيمى خواند. يادم هست يك بار دكتر ''عقيلىِ شب`` امتحان سختى گرفت كه همه
ما سر آن دستوپا زديم. روز اعلام نتيجه در كلاس گفت: ''خوشبختانه يك نفر
توانسته است مسئله را كاملاً صحيح حل كند``، و به توران خدابنده اشاره كرد.
دانشكده هنرهاى زيبا كه آندره گودار معمار شهير فرانسوى ادارهاش مىكرد به
لحاظ نداشتن ساختمان تا زمان ساختهشدن آن دانشكده، دو سه سالى كلاسهايش را
در زيرزمين شمالى دانشكده فنى تشكيل مىداد. به خاطر تعداد افزونتر
دانشجويان دختر در هنرهاى زيبا، معمولاً پسران دانشكده فنى هنگام فراغت و
هواخورى وارد محوطه هنرهاى زيبا مىشدند تا از لطافت آن محيط استفاده كنند.
در سال دوم دانشكده، من به همراه 28 نفر ديگر از دوستانم رشته راه و
ساختمان را براى ادامه تحصيل انتخاب كردم. يكى از كارهاى خوب و خاص دانشكده
كه در عين حال خيلى هم برايش هزينهبردار بود، تشكيل كلاس معدن بود، در
شرايطى كه آن سال رشته مهندسى معدن سه داوطلب بيشتر نداشت. از جمله استادان
سال دوم ما مهندس ابوالحسن بهنيا بود كه «طرقِ عمومى ساختمان» تدريس
مىكرد. عمرش درازتر باد.
مهندس بازرگان اصول تأسيسات مىگفت. نكته قابل توجه در مورد كلاس بازرگان
اين بود كه ايشان اولين استادى بود كه اجازه جزوهنويسى نمىداد و
نمىگذاشت دانشجو تبديل به ماشين جزوهنويسى شود. نكته بعد اينكه عرصه
سياست را از علم دور نگه مىداشت و معتقد بود وظيفه اصلى يك معلم خوب آن
است كه هر سال با سال گذشتهاش تفاوت داشته باشد، همچنان مطالب سالهاى قبل
را به خورد بچهها ندهد و اهل مطالعه و نوآورى باشد.
اهرم فعاليت سياسى آن سالها دو جا بود: بازار و دانشگاه. دانشگاه عموماً از
طريق سازمان دانشجويان، قبضه حزب توده بود. اصلاً شايد دانشگاه سياستزده
شده بود. مهندس بازرگان كتابى با عنوان بازى جوانان با سياست نوشت كه در آن
نصيحت مىكرد وظيفه اصلى دانشجو درسخواندن است و احتراز از سياست، گرچه
بعد از كودتا خود او هم تغيير سياست داد و، در پاسخ به منتقدانش، با
استدلالى ظريف مىگفت آن حرف براى جامعهاى درست است كه هركس كار خودش را
بكند؛ در جامعهاى كه آتش گرفته است اول بايد آتش را خاموش كرد و بعد به
كار خود رسيد.
شوراى دانشگاه در يك تصميم غيرموجه در مهرماه 1327 بخشنامهاى صادر كرد كه
دانشجويان بايد تعهدنامهاى امضا كنند كه دو محور اصلى داشت: اولاً در محيط
دانشگاه در سياست دخالت نكنند و ثانياً شهريه بپردازند. اما پس از اعتراضها
و اعتصابهاى فراوان دانشجويان كه نشانگر قدرتشان بود، اين تصميم لغو شد.
تنها نكته منفى در خلال آن اعتراضها، تندروىاى بود كه در جريان محاصره
اتاق شوراى دانشگاه رخ داد. به قدرى محاصره جلسه شوراى دانشگاه (كه در محل
دانشكده ادبيات دانشسراى عالى نزديك مجلس قرار داشت) طولانى شد كه تعدادى
از استادان مسن حاضر در جلسه مجبور شدند از گلدان رايى كه در اتاق بود براى
ادرار كردن استفاده كنند. اين شكستهشدن حرمت استاد و معلم در جامعه سنتى
از آن روز ايران خوشايند نبود.
تعامل با دانشكدههاى ديگر عموماً از طريق سازمان دانشجويان دانشگاه تهران
انجام مىشد. ما نيز در دانشكده فنى در هر كلاس يك نفر را به عنوان نماينده
انتخاب مىكرديم. دوستان تودهاى ما از موقعيت خوبى در آن شورا برخوردار
بودند. برخلاف دانشكدههاى ديگر كه معمولاً تضاد دانشجويان ملىگرا و
تودهاى به برخورد و درگيرى مىانجاميد، در دانشكده فنى كه مغز متفكر
فعاليتهاى دانشجويى بود تعامل ما با دوستان تودهاى منطقى و دوستانه و از
طريق مباحثه و گفتگو پيش مىرفت. ولى مثلاً در دانشكده حقوق بين دوستان
پانايرانيست ما نظير داريوش فروهر و پزشكپور از يك سو و تودهاىها از سوى
ديگر، درگيريهاى حاد و شديدى رخ مىداد كه گهگاه به ضرب و شتم فيزيكى
مىانجاميد.
از همان سال اول، ما اندكاندك شروع به شكلدادنِ انجمن اسلامى دانشجويان
دانشكده فنى كرديم. پيش از ما از سال 1321 فعاليت انجمن اسلامى در دانشكده
پزشكى آغاز شده بود. ابتدا جلسات خود را در سالن دارالفنون تشكيل مىداديم.
وقتى عذرمان را از آنجا خواستند، به مدرسه نظامى در گذر تقىخان و بعد به
سالن موزه ايران رفتيم. مدتى هم جلساتمان را در حجره آقايان دكتر حسين عالى
و سيد جعفر شهيدى كه آن زمان معمم بود و تازه از نجف آمده بود برگزار
مىكرديم. آن روزها هنوز اميرآباد محل اردوگاه آمريكايىها بود و وزارت
فرهنگ حجره مدارس قديمى علميه تهران نظير صدر و سپهسالار را بهعنوان
خوابگاه در اختيار دانشجويان مىگذاشت.
در انجمن اسلامى، مجلات فروغ علم و گنج شايگان را منتشر مىكرديم. يك اتاق
كوچك را در سرسراى طبقه همكف به نمازخانه اختصاص داديم و مهندس بازرگان هم
يك قالى از منزل خود به ما هديه كرد و مخارج شستشو و نظافت آن را برعهده
گرفت. ما هم در جوّى كه نمازخواندن نشان از ارتجاع و عقبماندگى داشت اداى
فريضه مىكرديم. مجموعه فعاليتهاى ما در چنان فضايى مىتواند قابل توجه
بخشى از حاكميت مستقر فعلى باشد كه مدام ما را بىدين و مرتد و غيره
مىخواند.
بخش كوچكى از دانشجويان فنى را دانشجويان افسرى و بورسيه ارتش تشكيل
مىدادند كه حتى از سال دوم با لباس فرم و درجه نظامىشان سركلاس مىآمدند.
بعدها عدهاى از آنها از «سازمان نظامى حزب توده» سر درآوردند و دو تن از
اين افسران در زمره 26 افسرى بودند كه از سازمان نظامى اعدام شدند: سروان
محقق دوانى، افسر توپخانه در دانشكده فنى مهندسى مكانيك خواند و از لحاظ
ورزيدگى و استوارى شخصيت نظير خسرو روزبه بود، گرچه تا آن حد مشهور نشد.
ديگرى سروان مختارى يك سال از مإ؛3 صص پائينتر و همدوره آقاى عزتاللَّه
سحابى بود.
بهزودى آن فضاى فكرى نسبتاً آزاد به دنبال حادثه سعى در ترور شاه در
پانزده بهمن 1327 از دست رفت و بازسازى آن تا زمان نخستوزيرى مصدق به طول
انجاميد. شاه در سالگرد افتتاح دانشگاه تهران براى سخنرانى و استماع نظرات
دانشگاهيان به دانشگاه مىآمد و آن سال جلو محوطه دانشكده حقوق خبرنگارى به
نام ناصر فخرآرايى به او پنج تير شليك كرد. گرچه صورت شاه فقط زخمى سطحى
برداشت، به همين بهانه، حزب توده تعطيل اعلام شد و اختناق دوره رضاشاه
دوباره شكل گرفت.
در جريان ملىشدن صنعت نفت، اعتراضات دانشجويى نقشى مهم بازى كرد. همزمان
با نطقهاى آتشين حسين مكى در مجلس كه بخش عمده آنها را دكتر كاظم حسيبى،
استاد دانشكده فنى، تهيه مىكرد، ما دانشجويان نيز بيرون مجلس با نصب پرچم
ايران به صورت نوارى روى سينهمان در حالى كه در قسمت سفيدرنگ پرچم نوشته
شده بود ''صنعت نفت در سرتاسر كشور ايران بايد ملى شود``، به تظاهرات و
راهپيمايى مىپرداختيم.
فارغالتحصيلى ما در سال 1330 مصادف شد با نخستوزيرىِ مصدق و شرايطى كه
مملكت به سبب تحريمهاى اقتصادى تحت فشار قرار گرفته بود. سال 31 به خدمت
نظام رفتم و سال 32 براى كار در شركت نفت آبادان كه رياست آن را مرتضىقلى
بيات بر عهده داشت عازم آن ديار شدم. هنوز يك روز از ورودم به آبادان
نگذشته بود كه از تهران خبر كودتا عليه دولت مصدق رسيد.
بعدها در بانك ساختمان به عنوان مهندس ناظر مشغول كار شدم. سال 1338 به
دنبال آشنايى و همكارى با گروه مهندسى ژاپنى كه براى بررسى زلزله 1957
مازندران به ايران آمده بودند، از سوى پروفسور تاچى نايتو، استاد برجسته
زلزله و طراح و سازنده برج توكيو، براى دورهاى تحقيقاتى در مهندسى زلزله
به دانشگاه واسدا دعوت شدم.
بعد از بازگشت از توكيو و به دنبال زلزله بوئين زهرا در سال 41، مقدمات
تهيه كد زلزله در ايران را فراهم كردم. از سال 1965، به عنوان عضو افتخارى
«انجمن اروپايى مهندسين زلزله» به تحقيق و مطالعه در زمينه زلزله ادامه
دادم. مدتى هم بهعنوان استاد پارهوقت در مقطع فوقليسانس به تدريس مهندسى
زلزله در دانشگاه پلىتكنيك پرداختم.
شرح باقى ماجراها بماند براى مجالى ديگر. با همه مصيبتهاى فعلى، همچنان فكر
مىكنم كه آينده مملكت در دست دانشجويان ما و جنبش دانشجويى است. نبايد
نااميد بشويم.
از
نسيمى دفتر ايام بر هم مىخورد
از ورقگرداني ِ ليل و نهار انديشه كن
é
|