|
آخرش هم ندانستند كه منزلگه مقصود كجاست
گفتگو با عبدالكريم سروش*
دربارة انقلاب فرهنگى
مهرك كمالى:
آنچه در مورد وحدت حوزه و دانشگاه گفته شده بيشتر مفهوم حزبى
و سياسى پيدا كرده است، اما چيزى كه قبلاً در
اين باره گفته مىشد محتواى آكادميك داشت.
وحدت آكادميك را چطور مىتوان تبيين كرد و وحدت حزبى ـ سياسى ما را به كجا
مىبرد؟
سروش:
يكى از نداهاى اصلىاى كه در جغرافياى
حوادث مسمّى'
به ''انقلاب فرهنگى" برخاست، عبارت بود از نداى وحدت حوزه و دانشگاه. به
درستى نمىدانم اين بانگ را چه كسى در انداخت و اين شعار را براى اولين بار
چه كسى داد، اما در روزها و سالهاى اوليه انقلاب بسيار به گوش مىرسيد. به
ياد دارم سخنرانيها و كنفرانسهاى بسيارى براى تبيين مفهوم و معناى وحدت يا
اتحاد حوزه و دانشگاه برگزار شد. داورى كنونى من اين است كه نه اين مفهوم
از ابتدا روشن بود و نه پس از بحثهاى بسيار روشن شد.
مفهوم اسلامىكردن دانشگاهها هم چنين
سرنوشتى داشت. نه از ابتدا مفهوم روشنى بود و نه پس از بحثهاى بسيار به
روشنى گراييد. هر دو مُجمَل باقى ماندند و گفتگوهاى بسيار برانگيختند و
نتيجه كمى دادند. من گمانم اين است كه مفهوم وحدت حوزه و دانشگاه از يك
نزاع تاريخى برمىخاست كه در تمام فرهنگهاى دينى ريشه داشت و در فرهنگ دينى
ما هم جوانه زد:
نزاع ميان علم و دين. آدميان قبل از رنسانس تكمنبعى
بودند، يعنى براى كسب معرفت، يك منبع عمده داشتند: دين.
پس از رنسانس اقلاً
يك منبع ديگر بر اين منبع افزوده شد: علم.
اگر بخواهيم دقيقتر بگوييم، عقل
بشر راه مستقلى در پيش گرفت و معناى سكولاريسم هم دقيقاً همين بود و هست.
عقل غيردينى راه اكتشاف واقعيات را بدون اتكا به دين و بدون اجازه دين در
پيش گرفت و بشر چندمنبعى شد.
وقتى چند منبع براى معرفت پيدا شد، طبعاً
مناسبات بين اين منابع مورد توجه قرار گرفت. آيا اين منابع با يكديگر تضاد
دارند يا تفاهم دارند؟ از اين جا بود كه نزاع علم و دين به صورت يك مسئله
جدى براى مؤمنان و پيروان اديان در آمد. دانشگاه تجلىگاه و منبع و مولد
علم به معناى جديد است. حوزه علميه تجلىگاه و خاستگاه فكر دينى و معرفت
دينى به معناى سنتى آن است. لذا يكى از جلوههاى آشتى دادن علم و دين، آشتى
دادن دانشگاه و حوزه بود. من معتقدم عموم حوادثى كه در كشور ما، بخصوص از
زمان انقلاب، رخ داده، همه مصداقهايى از نزاعها و انديشههاى كهن در سرزمين
ما بودهاند: نزاع بين استبداد و ضد استبداد، نزاع بين علم و دين و نزاعهاى
ديگر. شايد در نظر ابداعكنندگان شعار وحدت حوزه و دانشگاه، آشتى دادن ميان
علم و دين منظور بوده است و خواستهاند دست روى ملموسترين و محسوسترين
مصاديق علم و دين بگذارند.
لذا اولين و سادهترين معناى وحدت حوزه و
دانشگاه عبارت است از رفع نزاع ميان علم و دين.
رفع اين نزاع، يك كوشش علمى
است، نه يك كوشش سياسى يا عملى و اجرايى. علم منطقى دارد، جهانبينىاى
دارد، دستاوردهايى دارد؛ دين هم منطق، جهانبينى و دستاوردهايى دارد. آشتى
دادن اينها و نشان دادن تفاهم و عدم ضديت ميان اين دو يك عمل صددرصد فنى،
منطقى و عقلانى است.
لذا وحدت حوزه دانشگاه بايد به معناى كوششى
علمى گرفته شود. اگر بخواهيم آن را ساده معنا كنيم، بايد بگوييم كه عالمان
علوم جديد با عالمان علوم قديم، يعنى عالمان علوم دينى يا روحانيون، دشمنى
نداشته باشند و يكى از دو طرف براى طرف ديگر ايجاد اشكال و اخلال نكند. لذا
مفهوم وحدت حوزه و دانشگاه چنين معناى مينيمالى داشت و معنايى حداقل بود:
پائين آوردن يك مفهوم عميق تاريخى به يك سطح ملموس و بسيار كوچك و در يك
محدوده معين سياسى.
پس از انقلاب چون روحانيون سلطه بر كشور
پيدا كرده بودند مفهوم وحدت حوزه و دانشگاه كه تفاهم حوزويان و دانشگاهيان
معنا مىداد رفتهرفته تبديل به تسليم دانشگاهيان در برابر روحانيون و
حوزويان شد، چون، همچنانكه گفتم، از معناى منطقى و علمى بيرون آمد و معناى
سياسى و عملى گرفت. اين معناى عملى هم به دليل سلطه روحانيون معناى خضوع و
تسليم عملى دانشگاهيان در برابر حوزويان يافت. اين ماحصل مفهوم وحدت حوزه
دانشگاه بود. كسانى در اين باره بعدها تئورىپردازى كردند و حرفهاى مختلفى
زدند. يادم است كسى بهمزاح گفته بود يكى از معانى وحدت حوزه و دانشگاه اين
است كه حوزويان با دانشگاهيان ازدواج كنند يا بالعكس و دو طرف روابط فاميلى
با هم برقرار كنند. وقتى مفهومى روشن نباشد اين تفاسير هم از دلش بيرون
مىآيد.
نظر
شخص شما در اين مورد چه بود؟
ـــ براى كسى چون من كه مفهوم وحدت حوزه و
دانشگاه را اولاً و بالذّات غيرسياسى مىدانست و معتقد بود امرى است كه
بايد جدى گرفته شود و از حوزه و حيطه شعارهاى سياسى بيرون كشيده شود، اتحاد
حوزه و دانشگاه عبارت بود از وحدت روش علمى و تحقيقى دو نهاد دانشگاهى و
حوزوى. در نوشتهها و سخنرانيهايم اين را كراراً مطرح كردم كه به حوزه به
صورت يك نهاد تعليمى بايد نگاه كرد، به دانشگاه هم بهچشم يك نهاد تعليمى.
دو نهاد تعليمى مىتوانند رشتههاى مختلف تدريس كنند اما اگر شيوهها و
روشهايشان يكسان باشد مىتوانند همزيستى مسالمتآميز و اتحادى پايدار داشته
باشند. بهنظر من حوزه نبايد از موضع تكيه بر دين، متحكّمانه سخن بگويد.
ريشه اين سخن در همان تئورى بود كه در كتاب قبض و بسط آوردم و گفتم فرق است
بين دين و معرفت دينى. دين عبارت است از آنچه واقعاً خداوند گفته است يا
واقعاً پيامبر گفته است، اما معرفت دينى عبارتست از درك ما، فهم ما و شناخت
ما از آنچه خداوند يا پيامبر گفتهاند و ما هيچكدام نه خداييم و نه
پيامبر. لذا هرچه مىگوييم، هرچه مىفهميم و پياده مىكنيم خصلت بشرى و
خطاپذير دارد. به همين سبب روحانيونى كه در حوزه نشستهاند گرچه مطالعات
دينى مىكنند و روى كلام خدا و پيامبر كار مىكنند، آنچه نهايتاً تحويل
مردم مىدهند نه كلام خداست و نه كلام پيامبر، بلكه كلام خودشان است. به
تعبير ديگر، دين زبان ندارد و ما زبان دين هستيم، لذا آنچه مىگوييم برداشت
و درك ما از دين است و وقتى چنين است، نبايد به آن حالت تحكم يا تقدس بدهيم
و بگوييم آنچه ما مىگوييم مقدس است. بلى، آنچه خدا گفته مقدس است، ولى ما
حرف خدا را نمىزنيم، حرف خودمان را مىزنيم به نام خدا و با تكيه بر سخنان
او.
حرف اصلى من اين بود كه حوزه بايد اعلام كند
ــــ اعلام هم نكند اين اصلى
پذيرفته شده است
ــــ آنچه مىگويد مقدس و فوق چون و چرا نيست. يعنى شبيه آنچه
دانشگاهيان مىگويند. در دانشگاه هيچكس ادعا نكرده است كه اصلى،
فرضيهاى و قانونى مقدس و فوق چون چراست. همه چيز را مىتوان زير تيغ نقد
كشيد، در آن تجديد نظر كرد و اصلاح و تكميل يا ابطال و رد كرد. سخنانى هم
كه در حوزه مىرود محكوم به همين حكم است. اين سخن من مورد قبول كثيرى از
حوزويان نيفتاد. اشكالات و انتقاداتى كه كردند بسيار جالب بود. بعضى گفتند
كه سخنان مقدس و فوق چون و چرا نه تنها در حوزه وجود دارد، كه در دانشگاه
هم هست. عدهاى، درست در مقابل، گفتند كه نه تنها در دانشگاه وجود ندارد،
در حوزه هم وجود ندارد و اين نسبتى كه من به حوزه مىدهم صحيح نيست. تا
آنجا كه من اطلاع دارم و هر شخص منصفى مىتواند بداند و ببيند، در حوزه بر
بسيارى از سخنان مهر تقدس مىخورد و اين مهر است كه حوزه را از دانشگاه جدا
مىكند. به نظر من تا وقتى كه يك طرف علوم مقدس توليد مىكنند و يك طرف
علوم غير مقدس، آن وحدت و اتحاد هيچ وقت به حصول نخواهد پيوست.
|