م. قائد                                           


    

     M. Ghaed

 

 

 

صفحة‌ اول    مقاله / گفتگو/ گفتار            فهرست مطالب½ سرمقاله ها

 آرشيو لوح 

 

آخرش هم ندانستند كه منزلگه مقصود كجاست

گفتگو با عبدالكريم سروش*

دربارة انقلاب فرهنگى

 

مهرك كمالى: آنچه در مورد وحدت حوزه و دانشگاه گفته شده بيشتر مفهوم حزبى و سياسى پيدا كرده است، اما چيزى كه قبلاً در اين باره گفته مى‏شد محتواى آكادميك داشت.  وحدت آكادميك را چطور مى‏توان تبيين كرد و وحدت حزبى ـ ‏سياسى ما را به كجا مى‏برد؟

سروش:  يكى از نداهاى اصلى‏اى كه در جغرافياى حوادث مسمّى'‏ به ''انقلاب فرهنگى" برخاست، عبارت بود از نداى وحدت حوزه و دانشگاه. به درستى نمى‏دانم اين بانگ را چه كسى در انداخت و اين شعار را براى اولين بار چه كسى داد، اما در روزها و سالهاى اوليه انقلاب بسيار به گوش مى‏رسيد. به ياد دارم سخنرانيها و كنفرانسهاى بسيارى براى تبيين مفهوم و معناى وحدت يا اتحاد حوزه و دانشگاه برگزار شد. داورى كنونى من اين است كه نه اين مفهوم از ابتدا روشن بود و نه پس از بحثهاى بسيار روشن شد.

مفهوم اسلامى‏كردن دانشگاهها هم چنين سرنوشتى داشت. نه از ابتدا مفهوم روشنى بود و نه پس از بحثهاى بسيار به روشنى گراييد. هر دو مُجمَل باقى ماندند و گفتگوهاى بسيار برانگيختند و نتيجه كمى دادند. من گمانم اين است كه مفهوم وحدت حوزه و دانشگاه از يك نزاع تاريخى برمى‏خاست كه در تمام فرهنگهاى دينى ريشه داشت و در فرهنگ دينى ما هم جوانه زد:  نزاع ميان علم و دين. آدميان قبل از رنسانس تك‏منبعى بودند، يعنى براى كسب معرفت، يك منبع عمده داشتند: دين.  پس از رنسانس اقلاً يك منبع ديگر بر اين منبع افزوده شد: علم.  اگر بخواهيم دقيق‏تر بگوييم، عقل بشر راه مستقلى در پيش گرفت و معناى سكولاريسم هم دقيقاً همين بود و هست. عقل غيردينى راه اكتشاف واقعيات را بدون اتكا به دين و بدون اجازه دين در پيش گرفت و بشر چندمنبعى شد.

وقتى چند منبع براى معرفت پيدا شد، طبعاً مناسبات بين اين منابع مورد توجه قرار گرفت. آيا اين منابع با يكديگر تضاد دارند يا تفاهم دارند؟ از اين جا بود كه نزاع علم و دين به صورت يك مسئله جدى براى مؤمنان و پيروان اديان در آمد. دانشگاه تجلى‏گاه و منبع و مولد علم به معناى جديد است. حوزه علميه تجلى‏گاه و خاستگاه فكر دينى و معرفت دينى به معناى سنتى آن است. لذا يكى از جلوه‏هاى آشتى دادن علم و دين، آشتى دادن دانشگاه و حوزه بود. من معتقدم عموم حوادثى كه در كشور ما، بخصوص از زمان انقلاب، رخ داده، همه مصداقهايى از نزاعها و انديشه‏هاى كهن در سرزمين ما بوده‏اند: نزاع بين استبداد و ضد استبداد، نزاع بين علم و دين و نزاعهاى ديگر. شايد در نظر ابداع‏كنندگان شعار وحدت حوزه و دانشگاه، آشتى دادن ميان علم و دين منظور بوده است و خواسته‏اند دست روى ملموس‏ترين و محسوس‏ترين مصاديق علم و دين بگذارند.

لذا اولين و ساده‏ترين معناى وحدت حوزه و دانشگاه عبارت است از رفع نزاع ميان علم و دين.  رفع اين نزاع، يك كوشش علمى است، نه يك كوشش سياسى يا عملى و اجرايى. علم منطقى دارد، جهان‏بينى‏اى دارد، دستاوردهايى دارد؛ دين هم منطق، جهان‏بينى و دستاوردهايى دارد. آشتى دادن اينها و نشان دادن تفاهم و عدم ضديت ميان اين دو يك عمل صددرصد فنى، منطقى و عقلانى است.

لذا وحدت حوزه دانشگاه بايد به معناى كوششى علمى گرفته شود. اگر بخواهيم آن را ساده معنا كنيم، بايد بگوييم كه عالمان علوم جديد با عالمان علوم قديم، يعنى عالمان علوم دينى يا روحانيون، دشمنى نداشته باشند و يكى از دو طرف براى طرف ديگر ايجاد اشكال و اخلال نكند. لذا مفهوم وحدت حوزه و دانشگاه چنين معناى مينيمالى داشت و معنايى حداقل بود: پائين آوردن يك مفهوم عميق تاريخى به يك سطح ملموس و بسيار كوچك و در يك محدوده معين سياسى.

پس از انقلاب چون روحانيون سلطه بر كشور پيدا كرده بودند مفهوم وحدت حوزه و دانشگاه كه تفاهم حوزويان و دانشگاهيان معنا مى‏داد رفته‏رفته تبديل به تسليم دانشگاهيان در برابر روحانيون و حوزويان شد، چون، همچنان‏كه گفتم، از معناى منطقى و علمى بيرون آمد و معناى سياسى و عملى گرفت. اين معناى عملى هم به دليل سلطه روحانيون معناى خضوع و تسليم عملى دانشگاهيان در برابر حوزويان يافت. اين ماحصل مفهوم وحدت حوزه دانشگاه بود. كسانى در اين باره بعدها تئورى‏پردازى كردند و حرفهاى مختلفى زدند. يادم است كسى به‏مزاح گفته بود يكى از معانى وحدت حوزه و دانشگاه اين است كه حوزويان با دانشگاهيان ازدواج كنند يا بالعكس و دو طرف روابط فاميلى با هم برقرار كنند. وقتى مفهومى روشن نباشد اين تفاسير هم از دلش بيرون مى‏آيد.

نظر شخص شما در اين مورد چه بود؟

ـــ  براى كسى چون من كه مفهوم وحدت حوزه و دانشگاه را اولاً و بالذّات غيرسياسى مى‏دانست و معتقد بود امرى است كه بايد جدى گرفته شود و از حوزه و حيطه شعارهاى سياسى بيرون كشيده شود، اتحاد حوزه و دانشگاه عبارت بود از وحدت روش علمى و تحقيقى دو نهاد دانشگاهى و حوزوى. در نوشته‏ها و سخنرانيهايم اين را كراراً مطرح كردم كه به حوزه به صورت يك نهاد تعليمى بايد نگاه كرد، به دانشگاه هم به‏چشم يك نهاد تعليمى. دو نهاد تعليمى مى‏توانند رشته‏هاى مختلف تدريس كنند اما اگر شيوه‏ها و روشهايشان يكسان باشد مى‏توانند همزيستى مسالمت‏آميز و اتحادى پايدار داشته باشند. به‏نظر من حوزه نبايد از موضع تكيه بر دين، متحكّمانه سخن بگويد. ريشه اين سخن در همان تئورى بود كه در كتاب قبض و بسط آوردم و گفتم فرق است بين دين و معرفت دينى. دين عبارت است از آنچه واقعاً خداوند گفته است يا واقعاً پيامبر گفته است، اما معرفت دينى عبارتست از درك ما، فهم ما و شناخت ما از آنچه خداوند يا پيامبر گفته‏اند و ما هيچ‏كدام نه خداييم و نه پيامبر. لذا هرچه مى‏گوييم، هرچه مى‏فهميم و پياده مى‏كنيم خصلت بشرى و خطاپذير دارد. به همين سبب روحانيونى كه در حوزه نشسته‏اند گرچه مطالعات دينى مى‏كنند و روى كلام خدا و پيامبر كار مى‏كنند، آنچه نهايتاً تحويل مردم مى‏دهند نه كلام خداست و نه كلام پيامبر، بلكه كلام خودشان است. به تعبير ديگر، دين زبان ندارد و ما زبان دين هستيم، لذا آنچه مى‏گوييم برداشت و درك ما از دين است و وقتى چنين است، نبايد به آن حالت تحكم يا تقدس بدهيم و بگوييم آنچه ما مى‏گوييم مقدس است. بلى، آنچه خدا گفته مقدس است، ولى ما حرف خدا را نمى‏زنيم، حرف خودمان را مى‏زنيم به نام خدا و با تكيه بر سخنان او.  حرف اصلى من اين بود كه حوزه بايد اعلام كند ــــ اعلام هم نكند اين اصلى پذيرفته شده است‏ ــــ آنچه مى‏گويد مقدس و فوق چون و چرا نيست. يعنى شبيه آنچه دانشگاهيان مى‏گويند.  در دانشگاه هيچ‏كس ادعا نكرده است كه اصلى، فرضيه‏اى و قانونى مقدس و فوق چون چراست. همه چيز را مى‏توان زير تيغ نقد كشيد، در آن تجديد نظر كرد و اصلاح و تكميل يا ابطال و رد كرد. سخنانى هم كه در حوزه مى‏رود محكوم به همين حكم است. اين سخن من مورد قبول كثيرى از حوزويان نيفتاد. اشكالات و انتقاداتى كه كردند بسيار جالب بود. بعضى گفتند كه سخنان مقدس و فوق چون و چرا نه تنها در حوزه وجود دارد، كه در دانشگاه هم هست. عده‏اى، درست در مقابل، گفتند كه نه تنها در دانشگاه وجود ندارد، در حوزه هم وجود ندارد و اين نسبتى كه من به حوزه مى‏دهم صحيح نيست. تا آنجا كه من اطلاع دارم و هر شخص منصفى مى‏تواند بداند و ببيند، در حوزه بر بسيارى از سخنان مهر تقدس مى‏خورد و اين مهر است كه حوزه را از دانشگاه جدا مى‏كند. به نظر من تا وقتى كه يك طرف علوم مقدس توليد مى‏كنند و يك طرف علوم غير مقدس، آن وحدت و اتحاد هيچ وقت به حصول نخواهد پيوست.

 
 

 

 

مفهوم وحدت حوزه و دانشگاه از يك نزاع تاريخى برمى‏خاست كه در تمام فرهنگهاى دينى ريشه داشت و در فرهنگ دينى ما هم جوانه زد: نزاع ميان علم و دين.

آيا تبيين سياسىِ شعار وحدت حوزه و دانشگاه ممكن نيست؟

ــــ فرض كنيم شعار وحدت حوزه و دانشگاه يك شعار سياسى باشد و، همچنان‏كه گفتم، در اصل هم معنايش اين بود و چنان آراى پيچيده فنى و فلسفى منظور نظر شعار دهندگان اوليه نبود. آنها مى‏خواستند تفاهم سياسى ميان دانشگاهيان و حوزويان بر قرار بشود و همه زير چتر انقلاب، اهداف انقلاب را دنبال كنند. تحقق اين شعار هم جاى حرف دارد، از جمله اينكه حوزه الآن در موضع قدرت نشسته است. دو نفر كه خواستار وحدتند بايد از شرايط مساوى برخوردار باشند؛ در غير اين صورت وحدت و اتحادى تحقق نخواهد پذيرفت و يكى در دل ديگرى هضم خواهد شد يا زير سلطه ديگرى خواهد رفت. به‏تعبير شاعر، ''بنازم به بزم محبت كه آنجا/گدايى به شاهى مقابل نشيند."  در بزم محبت شاه و گدا معادلند وگرنه سخن از وحدت شاه و گدا گفتن شوخى و تعارفى بيش نخواهد بود.

حوزويان امروز كاملاً احساس قدرت مى‏كنندو چرا نكنند؟ با قدرت سياسى مسلط در كشور ارتباط وثيقِ مستقيم دارند و به همين سبب نهاد تعليمى حوزه از يك نهاد تعليمى طبيعى و متعارف خارج شده و به جاهايى اتصال پيدا كرده است كه ماهيت آن را رفته‏رفته عوض خواهد كرد. امروز آرايى كه بعضى از بزرگان حوزه ابراز مى‏كنند هم به ملاحظه قدرت سياسى است و هم مورد تأييد و تأكيد قدرت سياسى قرار مى‏گيرد. لذا پشتوانه‏هاى منطقى و عقلى آنها آنچنان كه بايد مورد نقد و تحقيق قرار نمى‏گيرد. چنين وضعيتى حتى شعار سياسى وحدت حوزه و دانشگاه را هم به تزلزل مى‏افكند و غير عملى خواهد كرد. من آينده نسبت دانشگاه و حوزه را چنين مى‏بينم: اگر حوزه غيرسياسى بشود و اگر از تكيه بر قدرت سياسى دست بشويد و اگر در شيوه‏هاى تدريس خود تجديد نظر كند، در آن صورت است كه وحدتى طبيعى بين دو نهاد آموزشى حوزه و دانشگاه برقرار خواهد شد و الاّ نه، فاصله آنها حتى بيشتر هم خواهد شد. حوزويان، خصوصاً پس از انقلاب، در موضع‏گيرى‏هاى سياسى‏شان نشان داده‏اند كه در كنار دانشگاه نايستاده‏اند. اين هم نكته‏اى است كه من در نوشته‏هاى خودم آوردم و ما همه ديده‏ايم كه اين گروههاى فشار يك بار هم به حوزه حمله نكرده‏اند و در روزنامه‏ها كه اين همه انتقاد به دانشگاه شد، يك انتقاد به حوزه نشد. نه تنها گروههاى فشار به آنها حمله نكردند، بلكه وقتى گروههاى فشار به دانشگاهها و استادان دانشگاه حمله كرده‏اند، حتى براى يك بار هم از طرف مقامات رسمى حوزه مورد انتقاد و اعتراض قرار نگرفته‏اند. اين شيوه‏ها هم همبستگى و همدلى حوزه و دانشگاه را از ميان خواهد برد و هم نشان مى‏دهد كه نهاد حوزه دانشگاه را از خودش نمى‏داند، خود را همنشين و همرديف با آن نمى‏شناسد، حتى آنچنان‏كه قرائن و ظواهر نشان مى‏دهد پاره‏اى از اين گروههاى فشار مستقيماً از بعضى بزرگان حوزه فتوا دارند يا تأييد ضمنى گرفته‏اند براى اينكه به جان دانشگاه و جان بعضى استادهاى دانشگاه بيفتند. همه اينها حكايت دارد كه ما در حال حاضر از شعار وحدت حوزه و دانشگاه بسيار دور شده‏ايم و هيچ چشم‏انداز روشنى براى تحقق اين شعار ديده نمى‏شود. آنچه تاكنون گفته شده يا گفته مى‏شود سخن توخالى بيشتر نبوده و تحقق‏پذيرى آن دچار اشكالات بسيار جدى است. حوزه براى تحقق شعار وحدت بايد مهاجمان به دانشگاه را محكوم كند و بايد در اين زمينه موضع فعال بگيرد. من به‏روشنى مى‏بينم كه دانشجويان ماو اين حركت از چند سال پيش شروع شده‏راه خودشان را از راه روحانيون به‏قدرت رسيده جدا كرده‏اند و ديگر آنها را متولى خود نمى‏شناسند. به اين ترتيب، نوعى انفصال بين اين دو نهاد وجود دارد. آن نهادى كه بايد اقدام كند، بايد از دانشجويان دلجويى كند، بايد تحولى در خود پديد آورد تا به دانشگاه نزديك شود نهاد حوزه است كه تاكنون متأسفانه هيچ تكانى به خود نداده و هيچ حركت جدى نكرده است. البته يك اتفاق ميمون افتاده: پاره‏اى از طلاّب جوان معارف جديد، بخصوص فلسفه دين و كلام جديد را بسيار جدى گرفته‏اند و گرچه اين كارها از طرف بزرگان حوزه چندان به‏رسميت شناخته نمى‏شود اما به‏طور حاشيه‏اى در حوزه مورد اقبال قرار گرفته است. اين گونه فعاليتها جوانه‏هاى نيكويى است و اگر رشد كند و نخشكد، و اگر با خصومت‏ورزى پاره‏اى از مخالفان مواجه نشود مى‏تواند راه نوعى همكارى، همزبانى و همدلى ميان حوزه و دانشگاه ـــ ‌‏دست كم پاره‏هايى از حوزه و دانشگاه ـــ ‏را هموار كند.

دانشجويان انقلابى كه خواستار بسته شدن دانشگاهها بودند نيروهايى خيلى قوى بودند و برخورد با آنها فوق‏العاده مشكل بود.

آيا اصولاً علوم جديد مى‏توانند در حوزه رسوخ كنند؟ اگر مى‏توانند، به چه شكل؟ آيا نگرش جديد در حوزه رسوخ كرده يا صرفاً ابزار آن، مثلاً كامپيوتر و اينترنت، وارد حوزه شده؟

ــــ رسوخ نگرش جديد در حوزه اجتناب‏ناپذير است. معرفتها مثل ظروف مرتبطه به هم پيوند دارند. وقتى در يك سوى كشور دانشهايى رشد مى‏كند يا ابزارهاى جديدى به كار گرفته مى‏شود، ناگزير به سوى ديگر مملكت هم سفر مى‏كند و مورد استفاده قرار مى‏گيرد. همانطور كه در حوزه فعلاً استفاده از ابزارهاى كامپيوترى رشد و رونق بسيار گرفته، استفاده از ابزارهاى فكرى جديد هم تا حدى آغاز شده است. استفاده از ابزارهاى مكانيكى هميشه مقدم‏تر و از استفاده از معيارها و مبانى فكرى آسان‏تر است. در ميان طلاب جوان اين‏گونه اتفاقات افتاده است. من چند سال در قم تدريس مى‏كردم و دروسى كه در آنجا مى‏دادم مورد توجه بسيارى از طلاب جوان بود. نوارهايش را مى‏بردند و گوش مى‏كردند. به كلاس درس مى‏آمدند. از اينها گذشته، كتابهاى بسيارى كه فعلاً از زبانهاى انگليسى و فرانسه در زمينه فلسفه دين و فلسفه اخلاق به فارسى ترجمه مى‏شود، گرچه ترجمه‏هاى نسبتاً ناپخته‏اى از آنها بيرون آمده، نشان‏دهنده همت و فعاليت تازه‏اى است كه در حوزه شروع شده. و همچنين پاره‏اى از مجلات كه در حوزه انتشار مى‏يابد نشان مى‏دهد طلاّبى هستند كه اعتناى جدى به انديشه‏هاى جديد نشان مى‏دهند. از همه چيز مهم‏تر، اين است كه طلبه جوان ما انديشه جديد را به صفت شبهه نشناسد و نگويد حرفهاى تازه‏اى كه در دنيا مطرح است شبهاتى تازه است و براى حمله به اسلام و فكر دينى تهيه و تدارك شده، بلكه به اين انديشه‏ها موضوعيت ببخشد و آنها را فى‏نفسه قابل مطالعه بداند. اين چيزى است كه كمابيش اتفاق افتاده است.

حوزة‌ ما مثل هر نهاد تعليمى ديگرى، از يك طرف، توليدكننده است و از طرف ديگر مصرف‏كننده. توليداتش همان انديشه‏هاى سنتى فقهى و اصولى، كلامى و تفسيرى است. اما در مقام مصرف‏كنندگى، انديشه‏هاى فلسفى و كلامى جديد را مى‏خوانند و مورد توجه قرار مى‏دهند. اقليتى كه اكنون به اين انديشه‏هاى جديد اهتمام مى‏ورزد اگر بدل به اكثريت بشود گام بلندى در جهت تحقق شعار وحدت حوزه و دانشگاه برداشته شده است. من خبر دارم كه اين اقليت مورد بى مهرى است و در پاره‏اى از موارد به آنها ماركهاى سياسى مى‏چسبانند. بخشى از اين عكس‏العمل‏ها را طبيعى مى‏دانم. يعنى در هر جاى دنيا چنين اتفاقى افتادنى است. اما اميدوارم آن دسته از طلابى كه دنبال فكرهاى جديد مى‏روند مأيوس نشوند و به كار خود ادامه دهند. انديشه‏هاى علمى جديد به معناى علم تجربى البته در حوزه راه نيافته و به لحاظ موضوعى هم جايى در ميان دروس حوزوى ندارد. اما انديشه‏هاى فلسفى و فقهى ـ ‏كلامى، و اخلاقى جديد تا حدودى در آنجا رسوخ پيدا كرده و اميدواريم كه رو به فزونى رود.

به نظر مى‏رسد انقلاب فرهنگى حركتى بود تا شايد به‏شكلى راه و روش حوزه را به دانشگاه تحميل كنند. از نظر شما كه از ابتدا در جريان انقلاب فرهنگى حضور داشتيد، اين حركت و اين ستاد انقلاب فرهنگى با اين تركيب مى‏خواست با دانشگاه چكار كند؟

ــــ‌ قصه تشكيل و تكوين ستاد انقلاب فرهنگى طولانى است. من اول يك خطا را تصحيح كنم. ستاد انقلاب فرهنگى از ابتدا هفت عضو داشت (نه چهار عضو) و حكمى كه امام صادر كردند براى هفت نفر بود: آقايان جلال‏الدين فارسى، شمس آل‏احمد، ربانى املشى، مرحوم دكتر باهنر، دكتر حسن حبيبى، دكتر شريعتمدارى و بنده. در خرداد ماه سال 59، پس از بسته‏شدن دانشگاهها و به‏منظور بازگشايى آنها، ستادى به‏نام ستاد انقلاب فرهنگى از طرف امام خمينى تشكيل شد و به هفت نفر حكم داده شد كه به صفت اعضاى ستاد انقلاب فرهنگى، دانشگاهها را با تجديد سازمان و تجديد برنامه‏ريزى به طرف بازگشايى ببرند. در اين مجموعه، دكتر حبيبى و دكتر شريعتمدارى دانشگاهى بودند. آقاى باهنر هم دكترا از دانشكده الهيات دانشگاه تهران داشتند. آقاى فارسى هم تحصيلات ناقصى در دوره ليسانس دانشكده حقوق داشتند و آقاى آل‏احمد هم، اگر خطا نكنم، در رشته ادبيات فارسى تحصيلات دانشگاهى داشتند. در آن جمع هفت‏نفره تنها كسى كه تحصيلات دانشگاهى جديد نداشت و صرفاً تحصيلات حوزوى داشت مرحوم ربانى املشى بود. بنابراين شناختى كه اين افراد و ستاد انقلاب فرهنگى از دانشگاه داشتند بايد بگويم بد نبود.

 

در اين مجموعه، دكتر حبيبى و دكتر شريعتمدارى و بنده در دانشگاههاى خارج هم تحصيل كرده بوديم. جوانتر از همه من بودم و تنها كسى بودم كه علاوه بر علوم انسانى در علوم تجربى هم تحصيل كرده بودم. دوستان ديگر ما آقاى دكتر شريعتمدارى در رشته تعليم و تربيت، آقاى دكتر حبيبى در جامعه‏شناسى و حقوق، مرحوم دكتر باهنر در رشته الهيات، آقاى فارسى در حقوق و آقاى آل‏احمد در ادبيات. مرحوم آقاى ربانى املشى در ستاد بود تا ارتباط ما را با حوزه برقرار كند و اين نكته‏اى بود كه خود ايشان به من گفت كه حاج احمدآقا ـــ ‌پسر امام ـــ‌ ‏به او تلفن زده و گفته مى‏خواهند يك نفر از حوزه در اين جمع حضور داشته باشد. به اين ترتيب بود كه ايشان به آن جمع پيوست. آقاى ربانى املشى به‏دليل اطلاع كمى كه از دانشگاهها داشت تقريباً در جلسات ستاد انقلاب فرهنگى رأى و نظر چندان برجسته‏اى نداشت. به علاوه، ايشان را بعضى از افراد بيرون ستاد دوره كرده بودند و انديشه‏هايى به ايشان القا مى‏كردند.

 

نهادى كه بايد اقدام كند، بايد از دانشجويان دلجويى كند، بايد تحولى در خود پديد آورد تا به دانشگاه نزديك شود نهاد حوزه است كه تاكنون متأسفانه هيچ تكانى به خود نداده و هيچ حركت جدى نكرده است.

 يكى از آن افراد، دكتر مهدى گلشنى بود كه اكنون در سمت رياست پژوهشگاه علوم انسانى است. ديگرى آقاى اسرافيليان بود و بعضى از كسانى كه بعدها معلوم شد از اطرافيان دكتر آيت بودند. مرحوم باهنر به دليل اشتغالات سياسى بسيار زيادى كه داشت سر جلسات ستاد انقلاب فرهنگى واقعاً در حالتى نيمه‏خواب و نيمه‏بيدار بود و بارها ديدم كه از فرط خستگى چشمانش روى هم مى‏رفت. لذا مشاركت فعالى در بحثها نداشت. آقاى جلال فارسى چندان دلبستگى به سمتى كه به او داده بودند نداشت و بيشتر به كارهاى سياسى مى‏پرداخت يا پاره‏اى از وقت و روزهاى خود را بيرون از شهر صرف شكار مى‏كرد. در جلسات ستاد آنچنان كه بايد شركت نمى‏كرد. اگر هم شركت مى‏كرد پاره‏اى از فعاليتهاى تندتر و به قولى انقلابى‏تر را او به عهده داشت.

آقاى شمس‏آل‏احمد به دليل بيمارى شديدى كه داشت اساساً حركت كردن و از خانه بيرون آمدن برايش آسان نبود و خيلى كم در ستاد حضور مى‏يافت. از طرفى هم نسبت به تركيب و اهداف ستاد بدبين بود. براى شخص امام خمينى احترام قائل بود اما مادون امام، باقى فعاليتها را به چشم سياسى و جناح‏بندى نگاه مى‏كرد. به ياد دارم يك بار به من گفت كه او و من در اين مجموعه تنهاييم؛ بقيه به‏نحوى از انحا با حزب جمهورى اسلامى يا جاهاى ديگر ارتباط دارند. به دليل همين تحليلها چندان در ستاد درنگ نكرد و محترمانه خداحافظى كرد.

آقاى دكتر حسن حبيبى كه به‏تازگى سمت وزارت علوم را كنار گذاشته بود، ذهنيت حقوقى داشت و به‏هيچوجه مايل نبود در بحثهاى كلى راجع به نظام آموزشى و مسائل كلى فرهنگ كشور دخالت يا مشاركت كند. بيش از هر چيز دنبال نوشتن ضوابط قانونى و مقررات بود. بسيارى از مقررات مربوط به دانشگاهها نوشته دكتر حبيبى است. علاوه بر اين، در جلسات ستاد كمتر شركت مى‏كرد و بيشتر وقت خود را با گروهها و كميته‏هاى آموزشى كه ستاد تشكيل داده بود مى‏گذراند. افراد ستاد به‏تدريج  كناره گرفتند.

آقاى حبيبى رفته رفته كناره‏گيرى كرد. آقاى شمس آل‏احمد همين طور.  دكتر باهنر در سال 1360 به شهادت رسيد. آقاى املشى بيمار شد و كناره‏گيرى كرد. مدتى اعضاى باقيمانده ستاد سه نفر بودند: آقايان فارسى و شريعتمدارى و من. در عموم جلسات ما از وزير فرهنگ وقت هم دعوت مى‏كرديم كه شركت كند. آقاى دكتر حسن عارفى ابتدا در جلسات شركت مى‏كرد. پس از به وزارت رسيدن آقاى نجفى، ايشان شركت مى‏كرد و همين طور بعدها افراد ديگر. آقاى نجفى به پيشنهاد دانشجويان كه آن موقع مناسبات خيلى خوبى با هم داشتند و بعدها روابطشان به‏هم خوردوزير علوم شد. با تقليل اعضاى ستاد، امام اعضاى ديگرى به ستاد افزودند. اين را در اينجا بگويم كه در همان ايام من به دلايل مختلف خواستار كناره‏گيرى از ستاد بودم و نزد امام هم استعفا دادم اما ايشان نپذيرفت. پس از مدتى دوباره استعفا دادم و اين بار ايشان پذيرفت و من در سال 1362 از ستاد كناره‏گيرى كردم.

از اعضايى كه بعداً به ستاد افزوده شدند يكى آقاى مهدوى كنى بود كه مدت كمى مى‏آمد. ايشان نسبتاً حالت تحكّم داشت و در ستاد براى خود موقعيت ويژه‏اى قائل بود. داستان جالبى يادم است كه پاره‏اى از فرماندهان نيروى دريايى آمده بودند ستاد انقلاب فرهنگى و مى‏خواستند، به‏قول خودشان، آكادمى علوم دريايى تشكيل بدهند ـــ‌ اصرار داشتند نامش دانشگاه نباشد و آكادمى باشد. دريادار افضلى، كه بعداً اعدام شد، جزو آنها بود. چند بار آمدند و رفتند.  ما درخواستشان را در آن موقع پذيرفتنى نمى‏ديديم و دادن اجازه تأسيسِ يك دانشگاه جديد تحت نظر نيروى دريايى، بدون داشتن امكانات و نيروى علمى كافى، آن هم با نام آكادمى را امرى قابل مطالعه مى‏دانستيم.  لذا جواب فورى و صريح به آنها نداديم و گفتيم كه بحث مى‏كنيم و پس از تحقيق و مطالعه نتيجه را به اطلاعشان مى‏رسانيم. آقاى مهدوى كنى در همان ايام به ستاد انقلاب فرهنگى پيوسته بودند. ايشان يكى دو جلسه كه شركت كرد، در ستاد صريحاً گفت شما داريد براى نيروى دريايى اشكالتراشى مى‏كنيد، و به امام خواهم گفت و چُغُلى‏تان را به امام خواهم كرد. از اين ماجرا يكى دو جلسه نگذشته بود كه ايشان ستاد را ترك كرد و آقاى عزيزاللَّه خوشوقت را، كه از دوستان دوران طلبگى ايشان بود، به جاى خود معرفى كرد. آقاى خوشوقت روحانى بود و كمترين اطلاعى از مسائل دانشگاهى نداشت و در طول جلسات ستاد، كه معمولاً از ساعت نه صبح تا دوازده يا يك تشكيل مى‏شد، حتى يك كلمه هم سخن نمى‏گفت. فقط گوش مى‏كرد و مى‏رفت. بعداً كه ستاد به شوراى انقلاب فرهنگى تبديل شد، اولين كسى كه كنا&#