|
دوشنبه 31 دسامبر 1945 مطابق
دهم دي 1324 شمسي مطابق 25 محرم 1365 هجري قمري
امروز صبح ساعت شش حركت كرده كه ساعت هشت به طرف پرينستون
بروم زيرا ساعت 5/3 بعد از
ظهر وعدة ملاقات با دكتر آلبرت اينشتين معروف، واضع نسبيت و تئوري هاي
اتوميك كه منجر به كشف بمب اتوميك شد. موقعي كه يهودي ها
را از آلمان خارج كردند او هجرت كرد و به آمريكا دعوت شد و تابعيت آمريكا
را قبول كرد و در اونيورسيتة3
پرينستون به صفت استاد مطالعات عالي در علوم رياضي مشغول شد و امسال چون 66
ساله است متقاعد شده.
چند روز قبل كه پروفسور ارنست
هرتسفلد به واشنگتن آمده و در سفارت او را به ناهار دعوت كرده بودند من هم
دعوت داشتم. . . . در آنجا معارفه به عمل آمد. . . . آن روز موقع
خداحافظي كه هرتسفلد به پرينستون برمي گشت
گفتم ميل دارم دكتر آلبرت اينشتين معروف را ملاقات كنم. گفت من ترتيب
ملاقات را مي دهم.
بهطور مزاح گفتم به اينشتين بگو يك ايراني خاطرخواه داري كه نه با تئوري
«نسبي» تو كاري دارد نه با تئوري هاي
آتوم و كشف بمب اتوميك نه به بُعد رابع كار دارد و نه به وزن نور، فقط به
عنوان اينكه نيوتن قرن حاضر هستي و از اساتيد علم، ميل دارد تو را زيارت
كند. گفت همين طور پيغام را خواهم رساند. خلاصه در تاريخ 16 دسامبر
پروفسور ارنست هرتسفلد كاغذي به فرانسه نوشته بود به اين مضمون:
با اينشتين مذاكره كردم ميگويد كمال خوشوقتي را به
ديدن شما خواهد داشت و انتخاب روز را كاملاً به شما وامي گذارد
تا آخر دسامبر جز 27 دسامبر و يا هفتة اول ژانويه – خبر بدهيد و بعد نقشة
حركت را شرح داده. در خاتمه مي گويد
كه ملاقات شما در واشنگتن تأثير زيادي در من داشته و هميشه مايل به ديدن
شما هستم.
من
روز آخر سال فرنگي را انتخاب كردم و نوشتم كه اگر مانعي نيست بنويسيد.
امروز سرد و باراني است حركت
كردم. . . . ساعت سه و نيم وارد خانة اينشتين شديم. خانة كوچكي دارد داراي
دو طبقه. خانمي به سن قريب چهل سال كه منشي و پرستار اوست در را باز كرد و
]ما
را[
به سالوني برد. بعد آمد كه بياييد بالا اطاق خلوت و كتابخانة اينشتين،
رفتيم. از پله هاي
كوچك كه پايين رفتيم در باز شد و پيرمرد بسيار نوراني و پاكيزهاي يعني
اينشتين پيدا شد. به قول ملاي رومي:
ديد پيري كاملي پرمايهئي آفتابي درميان سايهئي
مردي متوسط القامه چهارشانه با
سبيل كلفت سفيد، ريش تراشيده و موهاي سفيد به شكل آرتيست ها
قدري بلند و ژوليده، جليقة پشمي كبودي در بر داشت. با تبسم پدرانه بسيار
مليحي استقبال كرد و به گرمي دست داد و نشاند. اطاق محقّر كوچكي بود با
قريب دويست جلد كتاب در دو قفسه و مقداري اوراق و نُت و يادداشت در دو قفسة
ديگر. ميز تحرير محقّري با مقداري كاغذ روي آن و در وسط هم ميز كهنة ديگري
با يك قدح بلوري توتون و چپق. نشست و نشستيم و خيلي اظهار محبت و
خوشوقتي كرد. از پروفسور هرتسفلد در راه پرسيد
]ه
بود[م
با اينشتين چه زباني حرف بزنم، فرانسه يا انگليسي؛ گفت من نمي دانم
فرانسه مي داند
يا نه، انگليسي حرف مي زند
و البته زبان او آلماني است. به اين مناسبت پروفسور هرتسفلد به او گفت دكتر
غني مي پرسد
كه با شما انگليسي حرف بزند يا فرانسه. گفت انگليسي بهتر است. بعد گفت من
هيچيك را خوب نميدانم، فقط اجبار مرا وادار كرد كه انگليسي حرف بزنم.
گفتم شما كارهاي لازم تر
داشته ايد؛
براي شما تحصيل زبان اتلاف وقت گرانبها است. گفت براي همه چنين است، اتلاف
وقت است زيرا دماغ و فكر انسان محدود و وقتش هم محدود است ديگر فرصت اتلاف
وقت براي زبان ندارد. مسائل علمي ترجمه اش
به يك زبان كه انسان بداند آسان است البته شعر و ادب موضوع ديگري است آنها
قابل ترجمه نيستند و به ترجمه درنمي آيند
و در ترجمه لطف خود را گم مي كنند،
ولي علم را آسان ميتوان ترجمه كرد. گفتم بلي من خيال مي كردم
فرانسه حرف مي زنيد
زيرا در ترجمه حيات آناتول فرانس مي خواندم
كه در برلن در 1921 از شما ملاقات كرد و مقداري با هم صحبت كرديد. گفت بلي
فرانسه آن وقت روان تر
حرف مي زدم
و مترجمي در بين نبود. آناتول فرانس هم زبان ديگر نمي دانست.
بعد گفت براي نويسنده زبان خارجي مضر است زيرا لطف زبان مادري او را مشوب
مي سازد؛
مخصوصاً نويسنده نبايد زبان خارجي بداند. گفتم شنيدم فرانس به شما گفته
بود كه امروز درست كه حساب مي كنم
گوته را بزرگ ترين
متفكرين مي شمارم.
گفت بلي خوب يادم هست اين را گفت و خيلي گوته را دوست داشت. بعد شرحي از
فرانس صحبت كرد. گفت وقتي من او را ديدم خيلي پير بود. بعد گفت همه چيز را
خوب مي دانست،
مرد بزرگي بود بسيار مرد بزرگي بود. گفتم مبهماً درنظر دارم كه از شخص
ديگري هم مانند گوته خيلي تعريف كرده بود. گفت يادم نيست (گفته بود چون به
عقب مي نگرم
سه چيز را در اين دنياي بي سروته
ماية تسليت خاطر مي شمرم:
صنعت يونان، شعر راسين، عمق فكر گوته). گفتم صحبت علمي با شما كرد؟ گفت نه
وارد جزئيات مسائل علمي نشديم، در كليات حرف زديم. |