صفحۀ‌‌ اول   كتاب مقاله / گفتگو/ گفتار            فهرست مطالب   سرمقاله‌ها


  

 در تعلیق

 

چندین سال پیش، نیروی انتظامی ویدئوکلیپ‌هایی پراکنده را سرهم کرد و در جلسه‌ای غیرعلنی به نمایندگان مجلس پنجم نشان داد.  فیلمها را از سرنشینان اتومبیلها گرفته بودند (یعنی توقیف کرده بودند، نه اینکه از آنها فیلمبرداری کرده باشند) و گویا صحنه‌هایی از سرور و سرمستی و ترقص خلایق را در مهمانی و جشن عروسی نشان می‌داد.  پرسش پلیس این بود:  با هـَجمۀ این همه آدم بی بندوبار چه باید کرد؟

 

نمی‌دانیم عصاره‌های فضیلت ملت پس از آن جلسه (که یحتمل استـثـنائاً کسی از آن غایب نبود) دربارۀ وفور رذیلت چه تصمیمی گرفتند.  درهرحال، با توجه به طرز فکر رندانۀ انسان آریایی‌ـ‌ اسلامی، می‌توان حدس زد کسانی از آن میان در دل نالیده باشند پس کجاست مجالسی که در آنها زنانی مردان را به ترقــّص دعوت می‌کنند، و شاید نتیجه گرفته باشند که در این مملکت حتی معصیت هم عادلانه توزیع نمی‌شود.

 

در داستان  سفر به کرۀ ماه که ژول ورن فرانسوی آن را در قرن نوزدهم نوشت، موشک حامل سرنشینان را با شلیک توپ به کرۀ ماه پرتاب می‌کنند.  در عالم واقع، چنین شتابی بند از بند هر موجود زنده ای می‌گسلد و او را در آنی می‌کـُشد.  اما اگر سرعت به‌تدریج افزایش یابد و با کاهش جاذبۀ زمین همراه باشد، حرکت با سرعت گلوله هم برای انسان قابل تحمل است.  در زمینۀ فکر بشر، پرتاب‌شدن به درون موقعیتی پرفشار را، در حالی که جاذبۀ نیرومند عادات همچنان وجود دارد، شوک فرهنگی می‌گویند، شبیه حالتی که از تماشای رفتار یک خرده‌فرهنگ جامعه به پلیس و به نمایندگان مجلس شورای اسلامی دست داد.

 

تازه‌ترین شوک فرهنگی واردآمده به اخلاقیات جامعۀ ایران لرزه‌ای است شدید و عمقی که آثار آن فعلاً به چند سبب مجال بروز نمی‌یابد:  تضاد آنچه باید باشد، یا ادعا می‌شود هست، و آنچه واقعاً وجود دارد به سبب عامل شهـرت بازیگر فیلم، گیج‌کننده است؛ بسیاری مشتاقند دربارۀ پس و پشتِ سی‌دی ِ جنجالی بیشتر بدانند، در عین حال که می‌دانند معصومیت در بی اطلاعی است و وقتی بیشتر دانستند در چشم‌به‌هم‌زدنی دیگر آدم سابق نخواهند بود؛ و مطبوعات زرد گرچه برای شیرجه‌رفتن در این داستان له‌له می زنند، از ترس سانسور سنگینی که در تاریخ مطبوعات ایران کم‌سابقه است جرئت نزدیک‌شدن به آن ندارند.

 

خوب که نگاه کنیم، داستان مهمی وجود ندارد، یا اصلاً داستانی وجود ندارد.  اما اینجا نباید دنبال اسکناسهای مسروقه یا جسد گشت.  اهمیت واقعه در ذهن آدمهاست، مثل طوفان در فنجان چای. همین قدر که ادعا شده فیلمی که در برابر دارند مربوط به بازیگر تلویزیون است برای اهمیت‌بخشیدن به واقعه کفایت می کند.  خود فیلم در حیطۀ الفیه‌شلفیه ارزشی ندارد.  حتی از اندک زیبایی ِ تصویری بی بهره است.  در پورنوگرافی معمولاً سعی بر زیباتر جلوه‌دادن افراد، بخصوص زنان، متمرکز می‌شود.  این کلیپ تیره و تار و بدنور و بد رنگ بر پرسوناژ مذکر متمرکز است.  یونانیانْ زیبایی را خصیصۀ بدن مرد می‌دانستند و بدن زنان را اگر هم تصویر یا تجسم می‌کردند معمولاً نیمه‌پوشیده بود.  در دنیای معاصر، برهنه نشان‌دادن بدن زنان امری عادی است، اما اندامهای خصوصی مردان نه.  تعبیر و تفسیر در باب این (شاید) حسادت مردانه بسیار است.  

 

وقتی صحبت از شوک فرهنگی است، فکرها متوجه حال نزار مسلمانان در اروپا می‌شود.  اما خود مغرب‌زمینیان هم از شوك فرهنگی در امان نبوده‌اند.  در سالهای اخیر، ماجرای تلاش برای خراب‌کردن بیل کلینتون، به نیت مبارزه با لیبرالیسم در عرصۀ سیاست و فرهنگ آمریکا، در حیطۀ اخلاقیات تبدیل به ضد مقصود شد و صدای بزرگترها در آمریکا و کانادا در آمد که نوجوان‌ها به تقلید از رفتار رئیس جمهور و دوشیزۀ اغواگر رو آورده‌اند.  در ستون نامه‌های خوانندگان اعتراض می‌شد چرا رقیبان سیاسی دعواهای جناحی را تبدیل به بدآموزی می‌کنند و در ساعات پربینندۀ تلویزیون با طول و تفصیل نشان می‌دهند.

 

جنجال ناموسی، چه از نوع جنایی و چه موجد لطیفه‌پراکنی، در ایران هم سابقه دارد.  سال 46 در تهران واقعه‌ای اتفاق افتاد که چند و چونش روشن نشد اما مضمونهای بسیار دربارۀ آن کوک کردند.  می‌گفتند فعله‌ای در چهارراه شیخ هادی (یا به روایتی، سیدعلی سرچشمه) چنان از هیئت و کسوت زنی مینی‌ژوپ پوش به هیجان آمد که از خودبیخود شد و مبادرت به هجمهٔ فیزیکی کرد.  ظاهراً در دادگاهی که به حکم ناموسی‌بودن پرونده پشت درهای بسته به آن رسیدگی کرد مرد مهاجم با اقامۀ عذر جنون آنی تبرئه شد.  اما مهمتر از این، واکنش طبقۀ متوسط شهری بود.  حتی مردان اقشاری که زنانشان در ملاء عام لباسهای تنگ و کوتاه می‌پوشیدند رفتار مرد مهاجم را نتیجۀ وسوسۀ اندام بلورین زنی می‌دیدند که پوشش مختصرش برای مردی روستایی جنون‌زاست.

 

روزنامۀ فكاهی توفیق فرد مهاجم را قوچعلی نامید، مرد سال لقب داد و سمبل افتخارآفرین ِ ضدضربه‌بودن در برابر تأثیرهای کرخت‌کنندۀ روغن نباتی معرفی کرد.

 

صدای اعتراضی برنخاست که این جرمی است مشهود از نوع کیفری، و پیگرد قانونی ِ آن با سکوت یا رضایت قربانی متوقف نمی‌شود.  افکار عمومی قضیۀ عمله و مینی‌ژوپ را تقابل اخلاقیات خلق‌الله با فرهنگ تحمیل‌گر ِ پهلوی می‌دید و فرصت را برای محکوم‌کردن رژیم از دست نمی‌داد.

 

حتی بسیاری مردان متجدد که کلاً مخالف وضع موجود نبودند می‌گفتند مینی‌ژوپیان افراط را از حد گذرانده‌اند هرچند شخصاً یارای بازداشتن زنان خانوادۀ خویش از پوشیدن لباس آخرین مـُد نداشتند.  شاید به سبب همین نارضایی و عجز، قوچعلی را شیرمردی بی‌باک می‌دیدند که زهر چشم می‌گیرد و وسط خیابان حق اینها را کف دستشان می‌گذارد.

 

در روزگار ما انگار اوضاع برعکس شده است.  در یکی از سایتهای دوزبانۀ مد و سکس و شایعه، وجه غالب ِ چند دوجین اظهارنظر دربارۀ ماجرای ویدئوی منتسب به بازیگر تلویزیون دعوت به مداراست.  شاید تحت تأثیر کلاس انشانویسی مدرسۀ ما که درس فکرنکردن و مخفی‌کردن احساسات می‌دهد، بعضی پیامها انگار رمزی‌اند.  یک نفر می‌نویسد: بناهای آباد گردد خراب/ ز باران و از تابش آفتاب.  و یکی دیگر: چنین است سوگند چرخ بلند/ که بر بیگناهان نیاید گزند.  از شعارـ کلیشه‌های مربوط به مسئولیت کانون مقدس خانواده خبری نیست اما چند نفر خطاب به مشتاقان دیدن سی‌دی ِ مورد بحث، با ملامت تذکر داده‌اند که اگر چنین اتفاقی برای خواهر و مادر خودشان می‌افتاد چه حالی داشتند.

 

به یکی دو پیام دشنام‌آلود هم کسی پاسخی نداده است.  تنها پاسخ تندوتیز خطاب به شخصی است با نام و نشانی علی از پاکستان که می‌گوید دختر مورد بحث را باید طبق قانون اسلام به دار آویخت.  این نظر چنان یکی دو نفر (ظاهراً ایرانی) را عصبانی کرده است که باران فحش بر سر این شخص و همشیره و والده‌اش بارانده‌اند و او را پاکی خوانده‌اند (مخفـف اهانت‌آمیز پاکستانی در زبان انگلیسی).  در این حیص‌وبیص، فردی هندی هم فرصت را برای تحقیر پاکستانی‌ها مناسب می‌بیند و خدا را شکر می‌کند که مسلمان نیست.

 

با گذشت زمان، اخلاق هم مانند بسیاری چیزهای دیگر دگرگون می‌شود.  در واکنش به هر دو ماجرای 46 و 85، که چند و چون هیچ کدام دست‌کم برای عامّۀ خلایق روشن نیست، می‌توان عنصر مخالفت با فرهنگ مسلط و وضع موجود را تشخیص داد.  در اولی، نظام شاهنشاهی متهم است فرهنگ مینی‌ژوپ ترویج می‌کند و باید تخطئه شود.  در دومی، نظام مقدس را تجسم شعر حافظ می‌بینند که ناموس عشق و رونق عشـّاق می‌برند/ عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند.  قاطبۀ مردم ایران چون از هر نوع حکومتی منزجرند، احساسشان دربارۀ مینی‌ژوپ و غیره تابعی از این مخالفتِ اتوماتیک است:  نه گفتن به هر دستوری از بالا.  اهانت غلیظ به علی از پاکستان را هم می‌توان نمونۀ بروز غیرت ملی ِ آدمهای مفتخر ديد در پاسخ به اظهار وجود گداگشنه‌هایی که مزدور عربهای تروریست‌اند اما خودشان را قاطی دعوای خانوادگی ِ ملتهای محترم می‌کنند.

 

روزنامه‌های  گاردین (در دو شماره) و دیلی میل (و یکشنبه‌نامۀ آن؛ هر سه نشریه چاپ لندن) به این داستان پرداختند.  گزارشگر  دیلی میل به ترقی ِ خانم پاریس هیلتون، موطلایی آمریکایی و یکی از وارثان هتلهای هیلتون، اشاره می‌کند که پس از انتشار فیلم معاشقۀ او از سوی دوست پسرش، یکشبه به قلـّه‌های شهرت و موفـقیت هنری صعود کرد، و نظر می‌دهد مشابه ایرانی او اگر به زندان نیفتد و 99 ضربه شلاق نخورَد قِسـِر در رفته است.

در همین روزنامه پنج شش خواننده دربارۀ این خبر نظر داده‌اند، اما هیچ یک ایرانی نیست.  قاطبۀ ایرانیان سن‌و‌سال‌دار حتی وقتی در خارج زندگی می‌کنند زیاد اهل روزنامه نیستند، تا چه رسد که به آن نامه بنويسند.  جوانان ایرانی هم جایی را که مراجعانش غیرانگلیسی‌زبان باشند پاتوق می‌کنند.  آدم اگر در ستون نامه‌های روزنامۀ فرنگی احساس حقارت می‌کند، در سایتی که بروبچه‌ها جمعند می‌تواند دق دلش را سر حزب‌اللهی ِ پاکستانی خالی کند.

 

در سایتی داخلی هم که گمان می‌رود پاتوق اهل اطلاعات و امنیت باشد همین اندازه بارقۀ ناموس‌خواهی به عنوان حریمی ملی دیده می‌شود.  نشریه‌ای در بوسنی تصویری از نوار کذایی را با عکسی از بنیانگذار فـقید جمهوری اسلامی ایران همراه کرده است.  خبر مربوط به مطلب سکسی‌ـ عبادی، رقم بینندگان را بالای 75000 نشان می داد که رکوردی اعجاب‌آور برای آن سایت است: هم سرک‌کشیدن در اسرار مگو و هم خبردارشدن از اوضاع جهان.  چند بازدیدکنندۀ خشمگین اظهارنظر کرده‌اند حیف از کمکهایی که به ملت نمک‌نشناس بوسنی کردیم.  مانند همۀ موارد مشابه در ایران، مطالب نشریات را عین نظر دولتها می‌گیرند زیرا باور نمی‌کنند در جایی از دنیا کسی بتواند بدون رضایت مقامها مطلبی منتشر کند.  سفیر بوسنی در تهران کوشید روشن کند دولت متبوعش در این شلوغکاری بی تقصیر است.

 
 

 

 

 

 

فناوری جدید نه تنها به دشمن فرصت خباثت می‌دهد، که برای دوست هم مجال شیطنت ــــ یا غفلت ـــ فراهم می‌کند.  کافی است عکسی از فردی متین در مجلسی نه چندان زاهدانه به دست دشمنان اداری یا سیاسی او بیفتد تا زندگی قربانی از این رو به آن رو شود ــــ حالات خصوصی که جای خود دارد.  تقریباً همه در جیب و کیفشان اسباب غـدر و خیانت حمل می‌کنند، اما حتی تصویری که هزارها بار در سپهر اینترنت می‌چرخد چشم‌بسته قابل اعتماد نیست و باید شکـٌاکانه مواظب ترفندهای فتوشاپ بود.

 

تا اینجا، رفتار قوۀ قضائیّه خویشتندارانه و همراه با احتیاط بوده است.  به گفتۀ انگلیسی‌زبان‌ها، بیش از آن خوب است که واقعی باشد، و هر لحظه امکان دارد کشتیبانان را سیاستی دیگر آید.  از جنبۀ حقوقی، این پرونده نه شاکی خصوصی دارد و نه مبنای فقهی.  سالهاست در فواید ازدواج موقت داد سخن می‌دهند و مشکل بتوان مواردی را دلبخواهی از شمول برکات آن خارج کرد.  احراز هویت اشخاص در ویدئوکلیپ مورد بحث هم آسان نیست (مگر با آزمایش دی‌ان‌ا ِی ِ آثار مایعات، به روش پروندۀ بیل کلینتون).

 

از جنبۀ مسئولیت اخلاقی، ابتدا گفته شد نوار را تعمیرکار کامیپوتر لو داده است.  اما اگر واقعاً کسی پس از افتادن از چشم معشوقه و به قصد انتقام‌گرفتن از او، تصاویری خصوصی به دست اغیار داده باشد جا دارد سرزنش فیزیکی شود (به گفتۀ ایرج میرزا، عاشق بی‌خرد ِ ناهنجار/ نه، بل آن فاسق ِ بی عصمت و ننگ).  برنامۀ متداول چند ماه حبس بی‌محاکمه، وثیقۀ سنگین و پرونده‌ای همواره مفتوح، که در مورد فعالان سیاسی اجرا می‌شود، شاید استثنائاً در این مورد چندان ناعادلانه نباشد.

 

اما خطایی است عظیم که به سراغ بازیگر تلویزیون بروند.  در جهان شو و نمایش، مرز میان شهرت و بدنامی را، اگر مرزی وجود داشته باشد، اخلاقیات دنیای غرب تعیین می‌کند.  هر فیلمی هنرپیشۀ موضوع این جنجال در آن بازی کند غوغا به پا خواهد کرد و رکورد فروش خواهد شکست.  در بازارهای خارجی هم بیننده بسیار خواهد داشت.  انتقاد برخی هواداران جمهوری اسلامی از بی تفاوتی مقامها در عمل کمک به دشمنان آن است.  به صلابه‌کشیدن هنرپیشۀ هلو یعنی غائله‌ای که تا اعماق ده‌کوره‌های هند و پاکستان و اندونزی و برزیل دل خلایق را به درد خواهد آورد.  سیمای نورانی جمهوری اسلامی ایران همین یکی را کم دارد.

 

تشرزدن به سودجویان کسب وکار هرزه‌نگاری اگر حاصل چندانی نداشته باشد ضرری هم ندارد.  درس ناموس دادن البته آسان‌تر از سرمشق اخلاق شدن است.  شغلی درست کرده‌اند به نام معلم اخلاق: مردی محترم و سالمند که عمری روی دشکچه نشسته و به عظمت پروردگار فکر کرده است جوانها را نصیحت می‌کند که دنبال گناه نروند.  اما اگر حرکات موزون و پنهانی ِ پسران و دختران لاابالی از معاصی صغیره باشد، سکوت در برابر غارت علنی بیت‌المال و نابودكردن فرصت نيكبختی ِ نسلهای فعلی و  آتی حتماً از معاصی کبیره است.  حرف برنارد شاو شاید بیش از هرکسی دربارۀ معلمهای اخلاق مصداق داشته باشد: کسانی که کاری بلدند انجام می‌دهند.  آنها بلد نیستند درس می‌دهند.

 

سال 55 خبر رسید در قزوین معمـٌمی بیست و هشت نه ساله و متأهل با دختری سیزده چهارده ساله در اتاق بالای دالان مسجدی خلوت می‌کرده است.  رژیم شاه که می‌دانست خلایق به ادعایش در باب ناموس و اخلاق پوزخند می‌زنند و انعکاس ماجرا را به هوچیگری علیه مذهبیون تعبیر می‌کنند، دادگاه رسیدگی به پرونده را سرّی اعلام کرد.  نگارنده به یاد نمی‌آورَد رأی صادره چه بود.  یحتمل دادگستری نهایتاً موضوع را به مراجع دینی احاله داد تا هرطور صلاح می‌دانند تصمیم بگیرند.  در آن سو، وقتی جسد نیمه جان دخترک را در جاده یافتند معلوم شد خانواده‌اش او را محکوم به مرگ کرده‌اند، به صحرا برده‌اند و با ماشین چندین بار از روی او رد شده‌اند.  مطبوعات، زیر فشار حکومت و تهدیدهای اهل دیانت، قضیـّه را درز گرفتند.

 

سال 61 وزیر ارشاد وقت را سر بزنگاه با گویندۀ مؤنث تلویزیون گیر انداختند.  ظاهراً برای رفع شایعۀ مرگش، او را جلو تلویزیون آوردند تا بگوید از فعالیتهای اداری خسته شده و خیال دارد قدری به تحقیق بپردازد.  چند سال بعد، رئیس دایرۀ منکرات اهواز که در چشیدن میوه های ممنوعۀ مایع و دخانی و جاندار افراط کرده بود اعدام شد.  و بعد نوبت یک معلم اخلاق دیگر در کرج بود که زنان مرکز بازپروری‌اش را کنیز و متعه قلمداد کند.

 

از یک نظر، شاید خیلی بد نباشد که روی ماجراهای گناه‌آلود سرپوش بگذارند.  بخشی مهم از دنیای فرد در فکر او و مبتنی بر تخیـٌل اوست.  مفاهیمی از قبیل عدالت، سعادت، فضیلت، رستگاری و زیبایی با کمک صـُوَر خیال معنی می یابند.  یاد زنان زیبا و مشهور، که در ادبیات قدیم ایران به آن رخ جانان می‌گفـتند، نه تنها به‌عنوان ابزار کمک‌استمنایی گرمی‌بخش شبهای سرد مردان آرزومند است، بلکه کسانی اعلام خطر کرده‌اند چنانچه مردی حین مجامعت با زوجۀ خویش به یاد زنی دیگر باشد فرزند ایجادشده زناکار خواهد شد.  با این حساب، کثرت گناهکاران در جهان شاید با توجه به تقویت‌کننده‌های صوتی‌ـ تصویری ِ آدْر ِنالین‌افـزایی که پدران مصرف می‌کنند قابل توضیح باشد.

 

درهرحال، برخورد به واقعیات تلخ و ناگفتنی شیرینی ِ خیال را می‌زداید.  بی اطلاعی می‌تواند موهبت باشد.  در جهانی که رخ جانان در شمار کالاهای تولید انبوه است، فضیلتِ بی‌اطلاعی با ضربۀ بیرحمانۀ شوک فرهنگی از هم می‌پاشد ـــــ مانند مرغ کاکل‌آویزان که نه تنها قادر به پرواز نیست، بلکه حتی نمی‌تواند جهان را آنچنان که هست ببیند.  روبه‌روشدن با واقعیتهای مجازی که خیالهای حقیقی را خرد و خاکشیر می‌کنند سرنوشت انسان در مسیر رسیدن به این واقعیت تلخ است که اخلاق هم یکی دیگر از ابداعات خود اوست.

 

در این سقوط از متعالی به مبتـذل، اربابان هم به اندازۀ شهروندان عادی در معرض شوک فرهنگی‌اند.  هراندازه هم به خیال خود باتقـوا باشند، دریچه‌ای که پورنوگرافی به تنعـٌمات فردوس یا عذاب دوزخ می‌گشاید ایجاب می‌کند بنشینند روی تصاویر گناه‌آلود ذرٌه‌بین بگذارند تا کشف شود در کدام رختخواب چه گذشته است، و نور قرمز پشت پنجره‌ها را علامت دنیایی ببینند یواشکی، نامشروع و چنان هیجان‌انگیز که فی‌الفور دستگیر باید گردد (احمد شاملو سرود: عصمت به آینه مفروش/ که فاجران نیازمندترانند.).  در نیرنگستان آریایی‌ـ اسلامی که تزویر و ریا  نه خصایلی صرفاً فردی، بلکه ملاط زندگی اجتماعی‌اند، چنین شوکهایی، هرچند مجال طرح علنی نیابد، تا فیهاخالدون ِ روح جامعه را می‌گدازد و آن را دچار تعلیق اخلاقی می‌کند.

 

ناصرالدین شاه وقتی می‌توانست در فرنگ تصاویر زنان برهنه و عکس رنگ‌زدۀ آک تریسا را دسته‌دسته بخرد و با خود به ایران بیاورد، طبیعی بود که برخلاف پیشینیانش نه صنار بابت وصف رخ جانان به شاعرها صله بدهد و نه حوصلۀ چنین اباطیلی داشته باشد.  به نوشتۀ خودش، فقط در يك سفر پاريس نزديك به هزارتا از اين عكسها خريد (و لابد در تهران به اطرافيانش داد تا از خمودي و بازنشستگي بيرون بيايند).  می‌گویند در لحظۀ مرگْ نام جیران، یکی از سوگلی‌های جوانمرگ‌شده‌اش،‌ را بر زبان آورد.  حسرت واقعی‌اش شاید این بود که وصـا‌ل یکی از آن آکتریسهای پاریسی دست نداد.  پدر پدربزرگش، فتحعلیشاه، با چنین حسرتی نمـُرد چون هرگز پاریس را ندید.

 

واقعیت بقدری عجیب است که یک قطرۀ آن را باید در یک سطل تخیـّـلْ رقیق کرد تا قابل مصرف شود.  کسانی که اخلاقیات پاستوریزۀ تلویزیون وطنی را جدی می‌گیرند در چنین جنجالهایی تجربۀ تعلیق حسرت‌بار شاه قاجار را از سر می‌گذرانند: وقتی معصومیت طی چند دقیقه تماشای ویدئوی قاچاق از کف رفت، انسان نمی‌تواند اراده کند آنچه را می‌داند نداند.

 

و بسیار بدتر از آن:  بیش از پیش به مخدٌر ِ رندی و رندانگی پناه می‌برد و هیچ‌کس و هیچ‌چیز را ذرٌه‌ای باور نمی‌کند ــــ چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند.  و وقتی ادعای احدی را باور نکند رفته‌رفته اعتقاد به فکر خویش را هم از دست می‌دهد.  یعنی تعلیق فلسفی و بی‌هنجاری.  در برابر ادعای حرکت در مسیر تکامل تا خداگونه‌شدن انسان، عملاً دیگر اصل اخلاقی ِ مسلـّمی وجود ندارد جز اینکه همه دروغ می‌گویند.

 

تصادفی نیست که جامعۀ ایران هم در گرداب هرج‌ومرج اخلاقی پائین و پائین‌تر می‌رود.

 آبان  85

 

 

باز هم در زمینۀ شوك فرهنگی:  فاجرانه‌ها، یا آن روزنامه واقعاً روز مین پا گذاشت؟

 

 

 

دعوت از نظر شما

 

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.

 

X