صفحۀ‌‌ اول   كتاب½ مقاله / گفتگو/ گفتار            فهرست مطالب½سرمقاله‌ها


 

 ادامه از صفحۀ 1

Æ

 

 اصلاحات دينى به‌‏عنوان مبحثى درون‌‏فرهنگى   صفحۀ دوم

 

   فصل پنجم كتاب دردست انتشار

   ظلم، جهل و برزخيان زمين:  نجوا و فرياد در برخورد فرهنگها (1382)

 

Religious Reform as an Intercultural Discourse

A chapter from Injustice, Ignorance and the Purgatory: Cry and Whisper

in the Dialogue of Cultures  (2003; to be published)

Mohammad Ghaed

 جز در موارد درج عنوان و نشانى در سايت‏هاى ديگر، چاپ، تكثير يا نقل تمام اين مطلب با موافقت مؤلف مجاز است.


 بخشهاى ديگر اين فصل

  1    كار اگر براي خدا باشد همه  چيز مجاز است

  2    نمايندۀ طبيعى و اقتصاد فطرى

   عقل به‏عنوان عصارۀ فرهنگ

  4    سيماى يك اراده‏گرا

    «اين آن نيست، آن اين است»

    «نابود بايد گردد»
    معادلهاى فرهنگى
    مخاطراتِ واردشدن در نقدِ محتوايى‏
   عرش به‏ مثابه نوعى سلف‏سرويس
10   برخورد انتقادى به خدا


 

2

نمايندۀ طبيعى و اقتصاد فطرى‏

ابن طُفيل، طبيب و فيلسوف اندلسى، در قرن دوازدهم ميلادى كتابى نوشت با عنوان حىّ ِ بن يقظان (به معنىِ 'زنده، پسرِ بيدار`) در شرح احوال كودكى كه تك و تنها در جزيره‏اى بزرگ مى‏شود و صرفاً از راه عقل به كشف حقيقت نائل مى‏آيد ــــ خيالبافى‏هايى فيلسوفانه كه نه قابل اثبات است و نه قابل ابطال.  در رمان مشهور رابينسن كروزو كه دانيل دوفو در قرن هجدهم نوشت، مردى كشتى‏شكسته در جزيره‏اى به ابزارسازى مى‏پردازد و تمدنى تك‏نفره ايجاد مى‏كند.

 

در داستان خرابكاران، نوشته گراهام گرين، مشتى پسربچۀ شرور لندنى تصميم مى‏گيرند خانه‏اى كوچك را كه در گوشه‏اى از محله‏شان در بمباران آلمانى‏ها سالم مانده است ويران كنند.  در غياب تنها ساكن آن كه مردى است سالخورده، با ارّه و تيشه به جان ستونهاى خانه مى‏افتند و سپس طنابى به پشت كاميونى كه راننده‏اش شبها آن را در مجاورت آلونك پارك مى‏كند مى‏بندند.  صبح كه كاميون حركت مى‏كند، از خانه مرد مفلوك چيزى جز توالت آن در پائين حياط باقى نمى‏ماند.  در پايان داستان، انعكاسِ شعف آنها از فروريختن خانه چوبى را در پوزخند راننده كاميون به قيافه مردِ خانه‏خراب مى‏بينيم: وظيفۀ ناتمام‏ماندۀ بمبهاى دشمن را بچه‏ها به انجام رسانده‏اند.  مفهوم كمال در چشم بچه‏ها به معنىِ هرچه بيشتر صاف‏شدنِ محلّه است، نه كمك به زنده‏ماندنِ مردى مفلوك كه اكنون جز دستشويى ِ خانه‏اش جايى براى بيتوته‏كردن ندارد.  فطرت بچه‏ها نشئت‏گرفته از خشونتِ كورِ طبيعت است: ترّحم لازم نيست؛ هرچه را مى‏تواند ويران شود بايد ويران كرد.

 

در رمان خداوندگار مگسها، اثر ويليام گلدينگ، نويسندۀ انگليسى كه در سال 1983 جايزۀ نوبل ادبيات گرفت، هواپيمايى حامل جمعى پسربچّه دانش‏آموز ناچار از فرود اضطرارى در جزيره‏اى غيرمسكونى مى‏شود و فقط شمارى مسافر خردسال از آن حادثه جان به در مى‏برند.  پسربچّه‏هاى بى‏سرپرست و خودمختار دست به ايجاد چيزى شبيه حكومت مى‏زنند.  مبناى سلسله مراتب آنها قدرت بدنى و موفقيت فرد در سوارشدن به سرِ ديگران است.  قدرتمندان قبيله بساط اطاعت محض از رئيس و پرستش قدرتهاى فوق‏بشرى راه مى‏اندازند و كارِ پسرهاى پرزورتر به شقاوت و حتى جنايت نسبت به اعضاى ضعيف‏تر مى‏كشد.  پيام خداوندگار مگسها نفى عقيدۀ رايج در باب فطرى‏بودنِ رحم و مهربانى در ذات كودكان است.  در آن داستان مى‏بينيم شفقت و اعتدال هم، مانند بسيارى خصايل فرهنگى ديگر، اكتسابى‏اند و آنها را بايد به نسل جوان‏تر آموخت.

 

به‏تجربه مى‏توان ديد كودكان نه تنها فرشته نيستند، بلكه موجوداتى شرورند كه گربه را لاى در مى‏گذارند، كله هر گنجشكى را كه به دستشان بيفتد مى‏كَنَند و به ديوانگانِ بى‏آزار سنگ مى‏زنند.  در جوامعى با ساختار طبقاتىِ بسته و سلسله‏مراتبِ ثابت، مانند بريتانيا و هند، يكى از دردسرهاى مربيان، حتى تا سطح كالج، دفاع از دانش‏آموزانِ تازه‏وارد در برابر اذيّت و آزارِ سال بالايى‏هاست.  بچه‏ها، اگر آنها را به حال خود بگذارند، نه تنها به معنىِ واقعى كلمه همقطارانشان را شكنجه مى‏دهند، بلكه هر فرد بى‏دفاعى را قربانىِ شيطنتهاى وحشيانۀ خويش مى‏كنند.

 

در رمان بازار خودفروشى، نوشتۀ ويليام تكرى، وقتى بچه‏ها يكى از همكلاس‏هايشان را به سبب محل ولادتش مسخره مى‏كنند، راوى نظر مى‏دهد كه آدم بايد بار ديگر به ياد داشته باشد كجا به دنيا بيايد تا سرزنش نشود.  تربيتِ اجتماعى است كه فرهنگى مغاير فطرتِ طبيعى در كودكان پديد مى‏آورد و آنها را، به معنى دقيق كلمه، تبديل به بچه آدم مى‏كند و از زجردادنِ ديگران باز مى‏دارد.

 

در واقعيت تاريخى، تنها يك بار اندك مجالى براى درك چند و چونِ فطرت، و سنجش نيروى فطرت فراهم شد.  در سال 1798، شكارچيان در جنگل بولونْى در فرانسه پسرى يافتند كه ظاهراً سالها مانند جانوران وحشى سر كرده بود.  بزرگ شده بود اما بدون مربّى، و يك‏تنه موفق به بقا در طبيعت شده بود اما بدون آنچه تمدنْ به معنىِ ابزارسازى و زبان و تفكّر خوانده مى‏شود.  پزشكى فرانسوى به‏نام دكتر ايتار تربيت كودك وحشى را بر عهده گرفت و تا حدى توانست او را اهلى كند.  اما اهلى‏شدنِ كودك وحشى به يادگرفتنِ پاره‏اى كارهاى سادۀ روزانه از قبيل لباس‏پوشيدن و شستن خويش محدود ماند و او تا پايان عمر كوتاهش از حد جانورى دست‏آموز فراتر نرفت.[1]

 

نتيجه‏اى كه از تجربۀ كار با كودك وحشى مى‏توان گرفت اين است كه آنچه به‏عنوان فطرتِ انسانى مى‏شناسيم كيفيتى فردى نيست.  فطرتْ قابليّت است؛ فرهنگ نتيجه پرورش قابليّت‏هاست.  در انسان توانايى تفكّر وجود دارد، اما خودِ فكرْ حاصل قرنها و انباشت تجربۀ انسانهاست.  صحنه‏اى در فيلم  اوديسه 2001 (راز كيهان) با بياني موجز اين تطوّر را به تصوير مى‏كشد: نخستين استخوانى كه انسان پس از خوردن جانورى كه شكار كرده بود به دست گرفت پيش‏درآمد ابزارهاى بسيار پيچيده‏اى شد كه دهها هزار سال بعد ساخت.  كودك وحشى اگر در جامعۀ تك‏نفره‏اش در جنگل بولونْى ده هزار سال عمر مى‏كرد، گرچه بينهايت نامحتمل است اما شايد با حالتى شبيه رابينسون كروزو، موفق به ساختن پيانو، كشف رابطه بين اعداد و استفاده از رياضيات در موسيقى مى‏شد ــــ  ابداعاتى كه، به‏عنوان مجموعه‏اى به‏هم پيوسته، انسان هومو ساپيِنيس در چند قاره و طى چندين هزار سال از عهده ابداع آنها برآمده است.

 

با ترديد مى‏گوييم شايد موفق مى‏شد، زيرا چنين روندى حتمى نيست.  قانون احتمالات مى‏گويد اگر در ديگر سيّاره‏هاى منظومه شمسى حيات پا بگيرد، احتمالى ناچيز وجود دارد كه پس از هشتصد ميليون سال، مثلاً در مريخ، موجوداتى شبيه انسان داراى تمدنى شامل دين و معمارى و فلسفه و شعر باشند.  حتى يونانيان و روميان قادر نبودند چند عدد را با سرعتى كه امروز براى ما عادى است جمع كنند و هزارها سال طول كشيد تا انسان، كه پيشتر فيلسوف و شاعر هم شده بود، توانست صفر را ابداع كند و چهار عملِ اصلى به معناى امروزى ممكن شود.  پس آنچه در مباحث ما تسامحاً «فطرت» خوانده مى‏شود در واقع مجموعه عادات و فرهنگهايى است كه تا حد بسيار زيادى برآيند جايگشت‏ها[2] بر 

پايۀ قانون احتمالات، و نتيجه تصادف و تقارن در وقايع‏اند.  قانون احتمالات در طبيعت تضمين نمى‏كند كه تنها نتيجۀ ممكنِ تصادفها و تقارنها همين بوده كه هست، هرچند كه برخلاف نظر برخى نظريه‏پردازان پست‏مدرن، نمى‏توان گفت آنچه اتفاق افتاده كم‏اهميت است چون مى‏توانست اتفاق نيفتاده باشد.

 

در جامعه‏اى مانند ايران تمايلى شديد، و زيانبار، وجود دارد كه امور اجتماعى و مقوله‏هاى روانشناسى را فلسفى كنند.  اما انسان همراه با آزادى و علم و دين به دنيا نمى‏آيد و اگر قرار باشد شخصاً به چنين مقولاتى دست يابد، بايد دست‏كم چندين هزار سال عمر كند.  در جايى ثبت نشده است كه كودك وحشى جنگل بولونـْى حرفى از رموز طبيعت زده يا از اسرار خلقت ابراز شگفتى كرده باشد.  مى‏توان گفت به احتمال قريب به يقين اگر صد كودك ديگر هم در توحش جنگل بزرگ شوند حتى يكى از آنها در طول عمر خويش از حد اعمال غريزى فراتر نخواهد رفت.  فكر انتزاعى ِ ما حاصل پنج‏هزار سال كتابت است و ارتباط چندانى به تأملات اجدادمان در غار ندارد.

 

براى پرهيز از غرق‏شدن در نظريه‏هاى انتزاعى، از مورد واقعىِ ديگرى كمك بگيريم. يكى از مدافعان سرسخت سنّت و فطرت، شيخ فضل‏اللَّه نورى بود.  در شب‏نامه‏هايى كه عليه مشروطه‏خواهان نشر مى‏داد بر پايه استنتاجات خويش اتهاماتى به آنها وارد مى‏آورد و، از جمله، به اين موارد مى‏تاخت: اينكه مى‏گويند بايد فروعى از شريعت را تغيير داد؛ «اباحۀ مسكرات، اشاعه فاحشه‏خانه‏ها و افتتاح مدارس تربيت نسوان و دبستان دوشيزگان؛ صرف وجوه روضه‏خوانى و وجوه زيارت در ايجاد كارخانجات و ساختن جاده و احداث راههاى آهن و جلب صنايع فرنگ؛ اينكه تمام ملل روى زمين بايد در حقوق مساوى بوده ذمّى و مسلم خونشان مساوى باشد؛ آتشبازى، عادات خارجه، هوراكشيدن و كتيبه‏ها [=پلاكاردها]ى ″زنده‏باد مساوات″ و ″برادرى، برابرى″؛ نشردادن عقايد مزدكيان، از جمله، كلمه آزادى؛ رواج فنون فحشا و فسق و فجور كه زنها لباس مردانه بپوشند و به كوچه و بازارها بيفتند؛ و اينكه روزنامه‏چى‏ها مى‏گويند بايد در ايران مجلسى باشد مثل پارلمنت آلمان.»[3]

 

شيخ فضل‏اللَّه كه جان بر سر اين چالش گذاشت امروز اگر زنده مى‏شد مى‏ديد بسيارى از آنچه احتمال وقوع آنها مايه وحشتش بود نه تنها واقعاً اتفاق افتاده، و نه تنها تحت نظامى اسلامى اتفاق افتاده، بلكه در برخى از آن موارد، مثلاً بالازدنِ شمار دختران مدرسه‏رفته از شماره پسران، كار به جاهاى باريك مى‏كشد، و همه اين تحولات هولناك فقط طى چند دهه اتفاق افتاده است.  بر اين قرار، تكيه بر فطرت تا چه حد كارگشاست و آيا مى‏توان پيروانِ صديق او را به اين سبب كه نه تنها به «تغيير فروعى از شريعت» و «حقوق مساوى براى تمام ملل روى زمين و تساوى خون ذمّى و مسلم» رضا داده‏اند، بلكه از آنها دفاع كرده‏اند، به تخطّى از فطرت متهم كرد؟

 

يك دهه پس از جانفشانىِ شيخ فضل‏اللَّه نورى در دفاع از فطرت، حسن مدرّس همچنان بر اتكا به اصولى طبيعى و به نشانه‏هايى واضح اصرار مى‏ورزيد:

 

اگر يك كسى از سر حدّ ايران بدون اجازه دولت ايران پايش را بگذارد در ايران و ما قدرت داشته باشيم او را با تير مى‏زنيم و هيچ نمى‏بينيم كه كلاه پوستى سرش است يا عمامه يا شاپو.  بعد كه گلوله خورد دست مى‏كنم ببينم ختنه شده است يا نه.  اگر ختنه شده است بر او نماز مى‏كنم و او را دفن مى‏نماييم و الاّ كه هيچ. پس هيچ فرق نمى‏كند.  ديانت ما عين سياست ماست، سياست ما عين ديانت ماست.  ما با همه دوستيم مادامى كه با ما دوست باشند و متعرض ما نباشند. همان قِسم كه به‏ما دستورالعمل داده شده است رفتار مى‏كنيم.[4]

 

اعتبار اصول طبيعى، به گمان مدرس، به همان اندازه واضح و قطعى و قابل سنجش است كه ختنه‏بودن يا نبودن فرد مذكّر (سنجش فطرتِ اُناث هنوز لازم نشده بود).  اما نبايد پنداشت دفاع از فطرت همواره با هوادارى از شريعت همراه است.   بيانيۀ زير نيم قرن پس از ختنه‏سنجىِ حسن مدرّس صادر شد:

 

در مجلس اول [مشروطه‏]، نمايندگان طبيعىِ اصناف و طبقات و قشرهاى اجتماعى گوناگون مردم ايران شركت داشتند، نه كسانى كه از راه رأى‏گيرى انتخاب شده باشند.  همين كه قرار شد روش رأى‏گيرىِ محرمانه، به سبك غربى، به كار بسته شود، خشت اول بناى خدعه و نيرنگ و تقلب نيز گذاشته شد. من اصولاً معتقدم كه هر جا پاى رأى‏گرفتن در ميان بيايد طبيعى‏بودنِ انتخاب از ميان مى‏رود. من، به قول فقها، به اجماع عقيده دارم. تنها نماينده طبيعىِ هر گروه يا طبقه يا قشر اجتماعى است كه اصالت دارد.[5]

   

بيانيۀ بالا از وضع موجودِ اسبق، يعنى نظام مبتنى بر قدرت و دارايىِ موروثى، دفاع مى‏كند.  مى‏گوييم اسبق، چون وقتى اين بيانيه صادر مى‏شد نظام صددرصد موروثىِ ناصرالدّين‏شاهى به تاريخ پيوسته بود و وضع موجود، تا حدى و در مواردى، به ارتقاى اجتماعى و شايسته‏سالارى ميدان مى‏داد.  پس نظام ِ مورد نظر صادركنندۀ بيانيه، براى امروزى‏ها اسبق است، نه سابق.  درهرحال، هر فاتح مسلّطى، چه اهلى يا بربر صحراگرد، بومى يا بيگانه، مترقّى يا ضدتجدد، مى‏تواند به اين نظر توسل جويد و گرايش به آنچه داروينيسم اجتماعى خوانده مى‏شود در آن كاملاً آشكار است: قدرت يعنى فطرت، و فطرت يعنى برترىِ طبيعى.  پلنگها اگر آهوها را مى‏درند، در عوض نمى‏گذارند آنها نصيب كفتارهاى پليد شوند، و در اين حكمتى نهفته است.  اگر آهوها در همه‏پرسى شركت كنند، رأى خواهند داد كه خوراك پلنگها شوند، نه غذاى كفتارها.  پس پاينده‏باد بساط انتخاب طبيعى.

 

خوب كه نگاه كنيم، فطريّون همواره وضع موجودِ قبلى، يعنى سابق نسبت به ديروز و اسبق نسبت به امروز، را توجيه مى‏كنند[6] ــــ به دو سبب.  اول، چون به توانايىِ بشر به ايجاد شرايطى دلخواه يا دستكارىِ اساسى در شرايط پيرامونِ خويش اعتقاد ندارند و فكر مى‏كنند سقوط آزادِ بشر از بهشت همچنان ادامه دارد: پريروز بهتر از ديروز بود و فردا بدتر خواهد بود.  دوم، فطريّون آدمهايى‏اند اساساً واپس‏نگر، و گاه مبتلا به نوستالژى در حدى بيمارگونه، كه غمِ روزگار خوشِ از دست‏رفته بر دلشان سنگينى مى‏كند.  اين هم واقعيت دارد كه انسان معمولاً تا چيزهايى مانند تندرستى و جوانى را از دست نداده باشد متوجه غياب آنها نمى‏شود.  وضع موجودِ سابق هم يكى از آن نعمات است.

 

ريشه‏هاى «انتخاب طبيعى» را بايد در برخى نظامهاى اسبق جست ــــ  در فئوداليسم، در كليساى كاتوليك و در ايدئولوژيهاى متأثر از آنها.  در رژيمهاى واپس‏نگر، نظريۀ «دولتمداري ِ ارگانيك»[7]  ترفندى بود براى ناديده انگاشتنِ حقوق فرد، و  مقاومت در برابر اتحاديه‏هاى كارگرى و رشد تمايلات سوسياليستى:

 

پشت اين نظريه نوعى نوستالژي ايدئولوژيك براى تصويرى تخيّلى از قرون وسطى يا جامعه فئودالى نهفته بود كه در آن وجود طبقات و گروههاى اقتصادى به رسميت شناخته مى‏شد اما پذيرشِ عامِ سلسله مراتب اجتماعى و درك اينكه هر گروه يا «ركن» اجتماعى در جامعه‏اى ارگانيك متشكل از همه اين گروهها، جامعه‏اى كه بايد موجودى واحد شناخته شود، جاى خاص خود را دارد، چشم‏انداز مهيب مبارزه طبقاتى را مهار مى‏كرد.  اين ديدگاه منشأ انواعى از نظريه‏هاى «مشاركتى» شد كه نمايندگان گروههاى صاحب منافع اقتصادى يا صنفى را جايگزين دموكراسىِ ليبرال مى‏كرد.  اين مفهوم كه آن را گاه مشاركت يا دموكراسىِ «ارگانيك» ناميده و برتر از دموكراسى نوع اصلى دانسته‏اند همواره دستاويز رژيمهاى خودكامه و دولتهاى پرقدرتى بود كه حاكميت خويش را از بالا، عمدتاً به دست ديوان‏سالاران و فن‏سالاران، اعمال مى‏كردند.  اين نوع حكومت، در تمام موارد، دموكراسىِ مبتنى بر انتخابات همگانى را محدود يا ملغا كرد.[8]

 

و ادعاى عرضۀ چيزى طبيعى‏تر از انتخابات همگانى، منشأ پيدايش فاشيسم بود.

 

به بيان ديگر، مى‏گفتند «جهان چون خطّ و خال و چشم و ابروست/كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست.»  اقشار متفاوتى وجود دارند اما همه آنها بخشى از يك پيكره واحدند و پيكره واحد لازم نيست و نبايد دستكارى شود. همچنان كه چشم را بر نمى‏داريم به جاى ابرو بگذاريم، چون هر يك از آنها در جاى خود زيباست و سيماى واحدى به نام چهره طبيعىِ انسان را تشكيل مى‏دهد، جامعه را هم نبايد دستكارى كرد بلكه بايد گذاشت «نمايندگان طبيعى» كار خودشان را بكنند.  در چنين برنامه‏اى سخن‏گفتن از فرد، شعور فرد و خواست فرد بى‏معنى است. آنچه اهميت دارد حفظ شرايط موجود به‏عنوان طرحى ازلى و ابدى است.  هر تلاشى براى تغيير اين سيما، خواه از طريق انتخابات و خواه با نوشته‏هاى مدافع حقوق فردى، خيانتى است به كيفيت والاى جامعه‏اى ارگانيك.

 

به ‏رغم تعارفات مبالغه‏آميز مبنى بر رشد آگاهى در جامعه ايران، از دو نقل قول اخيرى كه در بالا آورديم اولى همچنان همه‏فهم‏تر و مردم‏پسندتر از دومى است.  سبب تنها اين نيست كه دوّمى بحثِ فنّىِ دقيقى مطرح مى‏كند اما اولى در حُكمِ كشيدنِ عكس مار روى ديوار است.  تنها اين هم نيست كه بخش بزرگى از نيروى فكرىِ محدود جامعه در تك‏گويى‏هاى نالازم و بى‏نتيجه فلسفى، چه از نوع كلاسيك و چه پست‏مدرن، هدر مى‏رود.

 

سبب عمدتاً اين است كه رسوبات فاشيسم حتى در خرده‏فرهنگ متجدد جامعه ايران ته‏نشين شده است.  داريوش فروهر، رهبر حزب ملت ايران، كه در ميانسالى مرد نسبتاً محترمى شد و پس از مرگى فجيع نوعى قهرمان ملى به شمار آمد، در جوانى سردسته يكى از باندهاى پيراهن سياهانِ فاشيست بود . اين باندهاى چماقدار سالها پس از سقوط خفت‏بارِ هيتلر و موسولينى به تقليد از دارودسته‏هاى آنها راه افتاد و دوام آورد، چون نظريات فاشيستى، وقتى لبه‏هاى تيزشان را سنباده بزنند و قدرى عنعناتِ ملّى و شعر ميهنى قاطى بحث كنند، در اين‏جا، بر خلاف اروپا، معقول به‏نظر مى‏رسند.  بعدها اين دارودسته‏ها بنا به مصلحت روز شعارهايشان را عوض كردند و عقايدى كهنه را در زرورق‏‌هايى جديد پيچيدند.

 

لازمۀ زدودنِ رسوبات فاشيسم، دقت در تشخيص و صراحت در بيان است.  تا زمانى كه اكثريت جامعۀ ايران عكس مار، يعنى «دموكراسىِ ارگانيك» و «نمايندگان طبيعى»، را به نوع اصلى ترجيح بدهد، دموكراسى، به‏عنوان يك علم و يك فن، پا نخواهد گرفت.  جز مكتب فكرىِ چپ، ساير خرده‏فرهنگ‏ها حتى وقتى به تجربه احساس مى‏كنند چنين نظرياتى خلاف منافع واقعى آنهاست نمى‏توانند واكنش نشان بدهند، يا نمى‏دانند چگونه واكنشى نشان بدهند، زيرا تشخيص افتراقى ِ كلمه مار از عكس آن نياز به درك علمى و نظرى دارد.

 

جز در مرام فاشيستها، چيزى به نام نمايندۀ طبيعى وجود ندارد.  در جامعه‏اى كه مدام پيچيده‏تر مى‏شود، براى مقاصد مختلف به نمايندگانى متفاوت نياز است و انتخابى قطعى و نهايى بى‏معنى است.  در دهۀ 1980، در كشور پرو فردى ژاپنى‏تبار را به رياست جمهورى برگزيدند، به اين اميد كه فطرت اقتصادى و اقتصادِ فطرى او كارگشا باشد.  اين شخص پس از چندين سال زمامدارى، به اتهام فساد مالى و دخالت در تشكيل گروههاى جنايتكار در پرو تحت تعقيب قرار گرفت و سرانجام به ژاپن گريخت. در مقابل، در مجلس اول مشروطه، صنف يخ‏فروش تهران معلم دارالفنون را به مجلس فرستاد زيرا اعضاى آن دريافتند كه براى چنين وظيفه‏اى چنين آدمى لازم است.

 

يك انسان‏شناس آمريكايى كه در ايران تحقيق و تدريس كرده است پيرامون «بى‏اعتمادى و ناامنى در زندگى ايرانيان» مى‏نويسد دهقانان در دهى نزديك شيراز براى انتخاب نماينده‏اى كه با دولت صحبت كند به مالكان بزرگ اعتماد نداشتند و مالكان خرده‏پا را فاقد تموّل و نفوذى مى‏ديدند كه براى مراوده با مقامهاى دولت لازم است.  از اين رو، بسته به كارى كه بايد انجام مى‏شد، افراد مختلفى را جلو مى‏انداختند.  گرچه ممكن بود اين نيمه‏نماينده‏ها در چشم ناظر بيرونى «نامشخص و بلاتكليف» به نظر برسند، «روستاييان خود بهتر مى‏دانستند كه اوضاع از چه قرار است.» [9] بدون رهبرىِ احزاب سياسى، همچنان كه در ايران هم ديده‏ايم، نمايندۀ‏ «طبيعى» عوام‏النّاس چه بسا معركه‏گير يا مجرىِ برنامه‏هاى عرفانى يا ورزشىِ تلويزيون باشد.

 

شخصى، ظاهراً اهل بازار، كتابى در 1000 نسخه (و احتمالاً به هزينۀ شخصى) به چاپ رسانده است تا به سهم خويش بر نقش فطرت در اقتصاد تأكيد كند و هشدار بدهد مبادا در وضع موجود فعلى، يعنى جمهورى اسلامى، كه غايت رشد بشر هم هست، اهميت فطرت بشر در حيطه اقتصاد را دست‏كم بگيرند.[10] علاوه‏  بر واژۀ «فطرت» در عنوان كتاب، متن آن پر است از واژه‏ها و عباراتى از قبيل «اعماق وجود انسان» و «غريزۀ مال‏دوستى و مالكيت».  اين نيز بيانيه‏اى است در دفاع از اقتصاد آزاد كه در جهان دهها هزار نمونه از آن نوشته شده، با يك تفاوت مهم: در اين‏جا خداوند نه صِرفاً متمايل به اقتصاد بازار، بلكه به هيئت يك بازارىِ سنتى، با همه خصوصيات فرهنگى و گرايشهاى سياسى ِ چنين آدمى، تصوير شده است.  شرايط دلخواه براى شكوفايى ِ اقتصاد فطرى همانى است كه در روزگارانى نسبتاً دور (تا پيش از دهه 1340) وجود داشت و زمان درازى است از ميان رفته: وضع موجودِ اسبق ـــ نه سابق.

 

در بازار ايران، همان محيطى كه نويسندۀ آن كتاب را پرورانده است، چنين رفتارى بسيار ديده مى‏شود: در دادو ستدى مالى، كه بناچار با بهره همراه است، از يك كلـّه‌قند يا فرشى كه همواره در گوشه‏اى افتاده است به‏منظور معامله‏اى صورى براى سرپوش‏گذاشتن بر دست‏به‏دست شدنِ ربا استفاده مى‏كنند.  حين اجراى سناريويى مضحك، مبلغ بهره در پوشش معامله كلـّه‌قند يا فرش به بهايى غيرواقعى، از سوى وامخواه پرداخت مى‏شود. يعنى طومار عد