6
«نابود بايد گردد»
مخاطبانِ سخنرانِ فقيد در مواعظ او چه
مىديدند و چه مىيافتند؟ ريشه را بايد در روحيۀ هميشگىِ مخالفت با
وضع موجود در فرهنگ ايران و در خردهفرهنگ نوجوانانى جست كه از
محيطهايى نسبتاً كوچك و بسته براى تحصيل وارد شهرهايى بزرگ
مىشوند، شهرهايى كه ناسازگارى با خردهفرهنگى ناآشنا فرد را دچار
شوك فرهنگى و حتى عارضه بىهنجارى مىكند. در اين سرزمين، برخلاف
جوامعى كه در آنها شهر بر روستا غلبه دارد و براى آن هنجار وضع
مىكند، صحرانشنيان به شهرها يورش مىبرند و، با اتكا به كثرت عددى
خويش، بساط آن را در مىنوردند.
پيشتر به كتاب مورد علاقۀ شريعتى،
دوزخيان زمين نوشتۀ فرانتس فانون (1925-1961)، اشاره شد. اين كتاب كه در زمان خود خوانندگان
بسيارى
يافت
(و اعتبار آن را مقدمهاى نوشتۀ ژانپل سارتر افزايش داد)
دستورالعملى جامع براى مبارزۀ قهرآميز در كشورهاى آفريقايى است.
كتاب حتى داراى فصلهايى است در اين باره كه پس از رهايى از محبس
پليس، چه عوارضى از نظر روحى و جسمى ممكن است در انتظار مبارزان
باشد. در آن كشورها تا دهۀ 1960 هنوز كـُـلـُنىهايى از
مستعمرهداران در شهركهايى به سبك اروپا زندگى مىكردند. افزون بر
اين، لايۀ بزرگى از فقراى بىسامان و بىاطلاع از تفاوت ميان بلوا
و مبارزه انقلابى در حاشيه آن جوامع وجود داشت (و همچنان وجود
دارد). فانون اين لايه را با همان عنوانى مىناميد كه كارل ماركس
در هجدهم برومر به كار برده بود: لومپن پرولتاريا. فانون خطر اين
خردهفرهنگ را بسيار جدى مىديد و هشدار مىداد كه هر تلاشى براى
اقدامهاى بنيادى با تمايل اين لايه به هرجومرج خنثى خواهد شد زيرا
كُلُنىِ مستعمرهدارها به آسانى وانمود خواهد كرد كه عدّهاى به
اميد غارت اموال ديگران در پى ايجاد بلوا هستند. به اين ترتيب،
غارتگرىِ سازمانيافتۀ مستعمرهدارها پشت گرد و خاكِ اغتشاشى كه
لومپن پرولتاريا به پا مىكند از نظرها پنهان مىماند. در واقع،
غارتگر خودىِ خواربارفروشى، متحد طبيعىِ غارتگرِ غيرخودىِ منابع
ملى است.
در ايران ـــ شايد جز استثناى محله
انگليسىنشين آبادان ـــ كـُلـُنىِ مستعمرهدارها به آن معنى در
شهرهاى بزرگ وجود نداشته، اما لومپن پرولتاريا همواره زنده و سر
حال است. اين لايه كه عمدتاً متشكل از مهاجران به شهرهاى بزرگ است
و تقريباً در تمام تحولات سياسى ايران نقش اساسى داشته، شايد در
انقلاب مشروطيت كمتر از هر مورد ديگرى نقش ايفا كرده باشد. در صدر
مشروطيت، ستارخان و باقرخان و تفنگچىهايشان را نظامِ فئودالـ
بورژوا به زورِ اسلحه و با كمك ژاندارمهاى تحت فرمانِ افسران
سوئدى از تهران بيرون راند و به تبريز بازگرداند. اگر فرصت يافته
بودند در تهران بمانند، احتمالاً هستهاى براى رشد لومپن پرولتاريا
در اطراف خويش تشكيل مىدادند. روشنفكر شهرنشين ايران، با نوعى
خطاى باصره، لومپن پرولتاريا را پديدهاى اساساً شهرى مىبيند و
همواره گرفتار اين پرسش است: چگونه مىتوان خلق، به معنايى
حماسى، را از رجّاله، در معنايى انزجارانگيز، تميز داد؟
ابراز انزجار از شهر و شهرنشينى در
ادبيات ايران سابقه دارد و روشنفكرانِ بسيارى، حتى نيمايوشيج كه در
مدرسۀ فرانسهزبان تهران تحصيل كرد و به كافههاى شيكِ پايتخت
رفتوآمد داشت، در نوشتهها و سرودههايشان از شهر به بدى ياد
كردهاند. جامعۀ شهرنشين ايران طى قرون از هجوم اقوام صحرانشين
لطماتى جبرانناپذير ديد. شايد در نتيجه تهنشين شدنِ همين طرز
فكرِ ميل به نابودىِ شهر باشد كه روشنفكران اين جامعه همواره پديدۀ
شهر را بازتاب ظلم و شقاوت، و تجسّم جهل و نيرنگ مىديدهاند. در دهههاى 1330 و 40 و 50، در ادبيات
تجددگراى ايران ابراز انزجار از شهر، با مضامينى از قبيل «جنگلِ
آهن و سيمان»، بسيار رايج بود. آن انزجارها تلويحاً بايد به اين
معنى باشد كه ديوار خشتى و تير چوبى، آنچنان كه نيمايوشيج معتقد
بود، براى رشد معنوىِ انسانْ مفيدتر است. اما وقتى لايهها را يكى
پس از ديگرى كنار بزنيم، به تصويرهايى جديدتر از تمايل به شهرستيزى
مىرسيم.
پس از كودتاى 1299، سيدضياءالدين
طباطبائى وقتى در مجلس از او دربارۀ كلاهى پوستى كه هميشه بر سر
داشت سؤال كردند آن را «عنعناتِ ملى» ناميد.
بعدها على شريعتى نامى مدرن براى عنعنات ملى
پيشنهاد كرد: خويشتنِ خويش. كسانى در جهان سوم گمان مىكردند آنچه
در پانصد سال گذشته در بخشى از غرب اروپا اتفاق افتاده تقديرِ
تاريخىِ نوع بشر است اما دستهاى پليد استعمار و استحمار و زر و زور
و غيره نمىگذارد اين تقدير در همه جا تحقق يابد. در تلاش براى
تعميم اين «تقدير تاريخى» و هنگامى كه با نتايج آن از نزديك بيشتر
آشنا شدند، دريافتند كه آنچه مىخواهند حاوى فرهنگى است از نظر
آنها نپذيرفتنى. تمدن را، در معنىِ جنبههاى مادىِ زندگى در مغرب
زمين، مىپسنديدند اما از فكر همراهى با فرهنگ دلبخواهىِ ملازم آن
تمدن وحشت مىكردند. پس چاره را در جداكردنِ ظرف از مظروف و
پناهبردن به اين تصور ديدند
كه با بازگشت به خويشتن خويش، يعنى شرايط جهان سوم پيش از ورود
استعمار، مىتوان اين بار در مسيرى صحيح گام نهاد تا تمدن منحرف
نشود و در مدار بسته توحّشِ غربى نيفتد. اما در دو قرن گذشته، پس
از استيلاى غرب بر مشرقزمين، تغييراتى در فكر، فرهنگ و روال
زندگىِ مردم شرق پيدا شده است و تمام تغييرها با نظريه خويشتنِ
خويش سازگارى ندارد. با اين تغييرات چه بايد كرد؟
در سال 1358، نام گروهى كوچك و تا آن
زمان ناشناخته به نام فرقان كه دست به ترورهايى پر سروصدا، از جمله
كشتنِ آيتاللَّه مرتضى مطهرى، زده بود وارد سر خطِّ اخبار شد.
زمانى كه بيانيههاى پيشتر كمخوانندۀ اين گروه زير ذرّهبين رفت،
شباهت تفكر اعضاى آن به خوارجِ صدر اسلام كاملاً مشخص بود: جز حكم
خدا، هيچ كس و هيچ چيز را قبول نداشتند. همۀ نهادهاى اجتماعى را
منحط و تمام گرايشها را باطل مىدانستند ــــ چپ، راست، ماركسيست،
كمونيست، اهل سياست، سرمايهدار، روحانى، روزنامهنگار و غيره.
گرچه مكتب آنارشيسمِ اروپايى اقتدار خداوند را هم مانند ساير
اقتدارها رد مىكند، در مكتب اين آنارشيستهاى وطنى، خدا و على
شريعتى مستثنا بودند. سخنرانِ فقيد اگر زنده مانده بود، شايد از
اين فرقه برائت مىجست يا بعدها (احتمالاً در تبعيدگاهش در پاريس)
عليه آنها سخنرانى مىكرد. در هر حال، خطاست كه نمودِ
طرز فكر آنارشيستى را به گروه فرقان محدود بدانيم. ملكالشعراى
بهار در يادآورى خاطرات سالهاى پرهرجومرج بين خلع محمدعلى شاه و
قدرت گرفتنِ رضاخان، به «مخالفان مطلقِ هر چيز و هركس» اشاره
مىكند.
جوّ فكرى در زمانهاى ديگر هم احتمالاً چندان بهتر نبود. انزجار از
قدرت، هر نوع قدرت بازدارندهاى، در فرهنگ ايران تهنشين شده است.
ابوالحسن بنىصدر، زمانى كه در انتخابات
رياست جمهورى در پى جلب آراى مؤمنان بود، در تأييد لزوم حجاب نظر
داد كه زنانِ زيبا اِعمال سلطه مىكنند، پس ديكتاتورند. اما
واقعيت اين است كه هركسى در هر موقعيتى مىكوشد از مزيّت خويش
حداكثر بهره را ببرد: وزنهبردار از عضلاتش؛ بسكتباليست از قد
بلندش؛ سياستمدار از محبوبيّتش؛ داوطلب ورود به دانشگاه از هوش و
معلوماتش؛ خواننده از صدايش. بدين قرار، دشوار بتوان يك انسان را
به اين سبب كه از نوع تصوير خويش در چشم ديگران آگاه است و از
مزيّتهاى اين تصوير استفاده مىكند ملامت كرد. عدالت مورد نظر،
عدالتى است شمشادگونه: سر شاخهها را بزنيد و نوك همه را بچينيد تا
تساوى برقرار شود. فرقان هم عدل را در نفى هر قدرت و هر صاحب
قدرتى مىديد.
بيگانگى با اداهاى خردهفرهنگى
اعيانىمتجدد كه دم از قحطالرجال مىزد تا سلطۀ خويش را توجيه كند،
حرمانِ ناشى از تماشاى تنعماتِ بىحسابِ لايههاى برخوردار،
آنارشيسمِ تهنشينشده در فرهنگ اين نوجوانانِ غالباً نيمهروستايى
در برابر «جنگلِ آهن و سيمان» كه در آن كسى به كسى نيست، نيهيليسم
و ميل به پاياندادن به تمام بدىها حتى اگر به بهاى نابودىِ جهان
باشد، اين فرض كه حقيقتى ناب زمانى در جايى وجود داشت اما بعداً در
شلوغى گم شد يا سرقت شد و بايد آن را يافت و كلاً مخالفت
آشتىناپذيرِ روشنفكران با وضع موجود زمينهساز رونقِ مكتبى شد كه
على شريعتى مبلّغ آن بود ـــــ مكتبى كه توسل به تروريسم را صريحاً
تجويز مىكرد: «يا بميران يا بمير.» گراهام گرين، نويسندۀ
انگليسى، گفت: «پيرتر از آنم كه خودم را به كشتن بدهم.» در دنيا
كمتر چيزى كمبهاتر از زندگىِ پسر هجدهساله، و كمتر چيزى
باارزشتر از زندگىِ فردِ هشتادساله است. اولى فكر مىكند از آن
بسيار دارد. دومى مىداند كه هر ذرّهاش را بايد محكم چسبيد.
بيدرنگ بايد افزود كه اينها خصوصياتِ
تكتك مريدانش نيست. بسيارى از پيروان او كمالگرايانىاند كه
آرمان را لازمۀ زندگىِ بشر مىدانند، نه اينكه صرفاً از نظر
برخوردارى از مواهب زندگى كم آورده باشند. از اين منظر،
جهانبينىِ مكتبِ شريعتى از خردهفرهنگ آدمهاى راديكال فاصله
مىگيرد و تبديل به سيمرغى مىشود كه هر يك از مرغانِ طالب حقيقتْ
بخشى از غايتِ مورد نظر است. دوستداران او گاه به منتقدانش ايراد
مىگيرند كه آثارش را نخواندهاند، يا به اندازه كافى نخواندهاند.
اما خود آنها هم در مقامِ مدرّس، معلم، ويراستار و ممتحن به
نوشتههاى شريعتى نمره ندادهاند، بلكه فكر خويش را در متنى كه در
پيش چشم دارند بازتاباندهاند. بالاتر از اين، پيروان شريعتى
اعتبار اجتماعى و شأن علمى و دانشگاهىشان را به او وام مىدهند.
اين شيوۀ ديدنِ خويش در متن، تبديلشدن به بخشى از نويسنده، و
خواندنِ آنچه در نوشته نيامده، منحصر به دوستدارانِ شريعتى نيست.
تقريباً همۀ مكاتب فكرى به همين ترتيب رشد كردهاند كه روحِ سى،
سيصد، سههزار و صدهزار مرغ، همانند قطعات كاشيكارىاى زنده و مدام
در حال رشد، در سوژه حلول مىكند. از همين رو، مىبينيم در بسيارى
مكاتب فكرى، هركس هرچه بخواهد پيدا مىكند، زيرا خود را، خواست خود
و انديشه خود را، و پاسخى به شرايط موجود را در آنها مىجويد و
مىيابد.
ميرزاده عشقى گناه جنايت شمر را هم به
گردنِ شهر تهران مىاندازد و حكم به قتلعامِ ساكنان آن
مىدهد:
اى رى تو چه خاكى كه چه ناپاك نهادى تو شهرِ
فسادى
از شرِّ تو يك مملكتى پر ز شرر بود ديدى چه خبر
بود
شمر از پىِ تو جدِّ مرا كُشت چنان زار لعنت بهتو صد
بار
اى كاش كه يك روز ببينيم درين شهر از خونِ همه
نهر