صفحۀ‌‌ اول   كتاب½ مقاله / گفتگو/ گفتار            فهرست مطالب½سرمقاله‌ها


 

ادامه از صفحۀ 5

Æ

 اصلاحات دينى به‌‏عنوان مبحثى درون‌‏فرهنگى  صفحۀ ششم

 

   فصل پنجم كتاب دردست انتشار

   ظلم، جهل و برزخيان زمين:  نجوا و فرياد در برخورد فرهنگها (1382)

 

Religious Reform as an Intercultural Discourse

A chapter from Injustice, Ignorance and the Purgatory: Cry and Whisper

in the Dialogue of Cultures (2003; to be published)

Mohammad Ghaed

 جز در موارد درج عنوان و نشانى در سايت‏هاى ديگر، چاپ، تكثير يا نقل تمام اين مطلب با موافقت مؤلف مجاز است.


بخشهاى ديگر اين فصل

  1   كار اگر براي خدا باشد همه چيز مجاز است

  2    نمايندۀ طبيعى و اقتصاد فطرى

   عقل به‏عنوان عصارۀ فرهنگ

  4    سيماى يك اراده‏گرا

    «اين آن نيست، آن اين است»

  6   «نابود بايد گردد»
    معادلهاى فرهنگى
    مخاطراتِ واردشدن در نقدِ محتوايى‏
   عرش به‏ مثابه نوعى سلف‏سرويس
10   برخورد انتقادى به خدا


 

6

«نابود بايد گردد»

مخاطبانِ سخنرانِ فقيد در مواعظ او چه مى‏ديدند و چه مى‏يافتند؟ ريشه را بايد در روحيۀ هميشگىِ مخالفت با وضع موجود در فرهنگ ايران و در خرده‏فرهنگ نوجوانانى جست كه از محيطهايى نسبتاً كوچك و بسته براى تحصيل وارد شهرهايى بزرگ مى‏شوند، شهرهايى كه ناسازگارى با خرده‏فرهنگى ناآشنا فرد را دچار شوك فرهنگى و حتى عارضه بى‏هنجارى مى‏كند.  در اين سرزمين، برخلاف جوامعى كه در آنها شهر بر روستا غلبه دارد و براى آن هنجار وضع مى‏كند، صحرانشنيان به شهرها يورش مى‏برند و، با اتكا به كثرت عددى خويش، بساط آن را در مى‏نوردند.

 

پيشتر به كتاب مورد علاقۀ شريعتى، دوزخيان زمين نوشتۀ فرانتس فانون (1925-1961)، اشاره شد.[1]  اين كتاب كه در زمان خود خوانندگان بسيارى  يافت (و اعتبار آن را مقدمه‏اى نوشتۀ ژان‏پل سارتر افزايش داد) دستورالعملى جامع براى مبارزۀ قهرآميز در كشورهاى آفريقايى است.  كتاب حتى داراى فصلهايى است در اين باره كه پس از رهايى از محبس پليس، چه عوارضى از نظر روحى و جسمى ممكن است در انتظار مبارزان باشد.  در آن كشورها تا دهۀ 1960 هنوز كـُـلـُنى‏هايى از مستعمره‏داران در شهركهايى به سبك اروپا زندگى مى‏كردند.  افزون بر اين، لايۀ بزرگى از فقراى بى‏سامان و بى‏اطلاع از تفاوت ميان بلوا و مبارزه انقلابى در حاشيه آن جوامع وجود داشت (و همچنان وجود دارد).  فانون اين لايه را با همان عنوانى مى‏ناميد كه كارل ماركس در هجدهم برومر به كار برده بود: لومپن پرولتاريا.  فانون خطر اين خرده‏فرهنگ را بسيار جدى مى‏ديد و هشدار مى‏داد كه هر تلاشى براى اقدامهاى بنيادى با تمايل اين لايه به هرج‏ومرج خنثى خواهد شد زيرا كُلُنىِ مستعمره‏دارها به آسانى وانمود خواهد كرد كه عدّه‏اى به اميد غارت اموال ديگران در پى ايجاد بلوا هستند. به اين ترتيب، غارتگرىِ سازمان‏يافتۀ مستعمره‏دارها پشت گرد و خاكِ اغتشاشى كه لومپن پرولتاريا به پا مى‏كند از نظرها پنهان مى‏ماند.  در واقع، غارتگر خودىِ خواربارفروشى، متحد طبيعىِ غارتگرِ غيرخودىِ منابع ملى است.

 

در ايران ـــ شايد جز استثناى محله انگليسى‏نشين آبادان ـــ كـُلـُنىِ مستعمره‏دارها به آن معنى در شهرهاى بزرگ وجود نداشته، اما لومپن پرولتاريا همواره زنده و سر حال است.  اين لايه كه عمدتاً متشكل از مهاجران به شهرهاى بزرگ است و تقريباً در تمام تحولات سياسى ايران نقش اساسى داشته، شايد در انقلاب مشروطيت كمتر از هر مورد ديگرى نقش ايفا كرده باشد.  در صدر مشروطيت، ستارخان و باقرخان و تفنگچى‏هايشان را نظامِ فئودال‌ـ ‏بورژوا به زورِ اسلحه و با كمك ژاندارمهاى تحت فرمانِ افسران سوئدى از تهران بيرون راند و به تبريز بازگرداند.  اگر فرصت يافته بودند در تهران بمانند، احتمالاً هسته‏اى براى رشد لومپن پرولتاريا در اطراف خويش تشكيل مى‏دادند.  روشنفكر شهرنشين ايران، با نوعى خطاى باصره، لومپن پرولتاريا را پديده‏اى اساساً شهرى مى‏بيند و همواره گرفتار اين پرسش است: چگونه مى‏توان خلق، به معنايى حماسى، را از رجّاله، در معنايى انزجارانگيز، تميز داد؟

 

ابراز انزجار از شهر و شهرنشينى در ادبيات ايران سابقه دارد و روشنفكرانِ بسيارى، حتى نيمايوشيج كه در مدرسۀ فرانسه‏زبان تهران تحصيل كرد و به كافه‏هاى شيكِ پايتخت رفت‏وآمد داشت، در نوشته‏ها و سروده‏هايشان از شهر به بدى ياد كرده‏اند.  جامعۀ شهرنشين ايران طى قرون از هجوم اقوام صحرانشين لطماتى جبران‏ناپذير ديد.  شايد در نتيجه ته‏نشين شدنِ همين طرز فكرِ ميل به نابودىِ شهر باشد كه روشنفكران اين جامعه همواره پديدۀ شهر را بازتاب ظلم و شقاوت، و تجسّم جهل و نيرنگ مى‏ديده‏اند.[2]  در دهه‏هاى 1330 و 40 و 50، در ادبيات تجددگراى ايران ابراز انزجار از شهر، با مضامينى از قبيل «جنگلِ آهن و سيمان»، بسيار رايج بود.  آن انزجارها تلويحاً بايد به اين معنى باشد كه ديوار خشتى و تير چوبى، آنچنان كه نيمايوشيج معتقد بود، براى رشد معنوىِ انسانْ مفيدتر است.  اما وقتى لايه‏ها را يكى پس از ديگرى كنار بزنيم، به تصويرهايى جديدتر از تمايل به شهرستيزى مى‏رسيم.

 

پس از كودتاى 1299، سيدضياءالدين طباطبائى وقتى در مجلس از او دربارۀ كلاهى پوستى كه هميشه بر سر داشت سؤال كردند آن را «عنعناتِ ملى» ناميد.[3]  بعدها على شريعتى نامى مدرن براى عنعنات ملى پيشنهاد كرد: خويشتنِ خويش.  كسانى در جهان سوم گمان مى‏كردند آنچه در پانصد سال گذشته در بخشى از غرب اروپا اتفاق افتاده تقديرِ تاريخىِ نوع بشر است اما دستهاى پليد استعمار و استحمار و زر و زور و غيره نمى‏گذارد اين تقدير در همه جا تحقق يابد.  در تلاش براى تعميم اين «تقدير تاريخى» و هنگامى كه با نتايج آن از نزديك بيشتر آشنا شدند، دريافتند كه آنچه مى‏خواهند حاوى فرهنگى است از نظر آنها نپذيرفتنى.  تمدن را، در معنىِ جنبه‏هاى مادىِ زندگى در مغرب زمين، مى‏پسنديدند اما از فكر همراهى با فرهنگ دلبخواهىِ ملازم آن تمدن وحشت مى‏كردند.  پس چاره را در جداكردنِ ظرف از مظروف و پناه‏بردن به اين تصور ديدند كه با بازگشت به خويشتن خويش، يعنى شرايط جهان سوم پيش از ورود استعمار، مى‏توان اين بار در مسيرى صحيح گام نهاد تا تمدن منحرف نشود و در مدار بسته توحّشِ غربى نيفتد.  اما در دو قرن گذشته، پس از استيلاى غرب بر مشرق‏زمين، تغييراتى در فكر، فرهنگ و روال زندگىِ مردم شرق پيدا شده است و تمام تغييرها با نظريه خويشتنِ خويش سازگارى ندارد. با اين تغييرات چه بايد كرد؟

 

در سال 1358، نام گروهى كوچك و تا آن زمان ناشناخته به نام فرقان كه دست به ترورهايى پر سروصدا، از جمله كشتنِ آيت‏اللَّه مرتضى مطهرى، زده بود وارد سر خطِّ اخبار شد.  زمانى كه بيانيه‏هاى پيشتر كم‏خوانندۀ اين گروه زير ذرّه‏بين رفت، شباهت تفكر اعضاى آن به خوارجِ صدر اسلام كاملاً مشخص بود: جز حكم خدا، هيچ كس و هيچ چيز را قبول نداشتند.  همۀ نهادهاى اجتماعى را منحط و تمام گرايشها را باطل مى‏دانستند ـــ‌ـ چپ، راست، ماركسيست، كمونيست، اهل سياست، سرمايه‏دار، روحانى، روزنامه‏نگار و غيره.  گرچه مكتب آنارشيسمِ اروپايى اقتدار خداوند را هم مانند ساير اقتدارها رد مى‏كند، در مكتب اين آنارشيست‏هاى وطنى، خدا و على شريعتى مستثنا بودند.  سخنرانِ فقيد اگر زنده مانده بود، شايد از اين فرقه برائت مى‏جست يا بعدها (احتمالاً در تبعيدگاهش در پاريس) عليه آنها سخنرانى مى‏كرد.  در هر حال، خطاست كه نمودِ طرز فكر آنارشيستى را به گروه فرقان محدود بدانيم.  ملك‏الشعراى بهار در يادآورى خاطرات سالهاى پرهرج‏ومرج بين خلع محمدعلى شاه و قدرت گرفتنِ رضاخان، به «مخالفان مطلقِ هر چيز و هركس» اشاره مى‏كند.[4]  جوّ فكرى در زمانهاى ديگر هم احتمالاً چندان بهتر نبود. انزجار از قدرت، هر نوع قدرت بازدارنده‏اى، در فرهنگ ايران ته‏نشين شده است.

 

ابوالحسن بنى‏صدر، زمانى كه در انتخابات رياست جمهورى در پى جلب آراى مؤمنان بود، در تأييد لزوم حجاب نظر داد كه زنانِ زيبا اِعمال سلطه مى‏كنند، پس ديكتاتورند.  اما واقعيت اين است كه هركسى در هر موقعيتى مى‏كوشد از مزيّت خويش حداكثر بهره را ببرد: وزنه‏بردار از عضلاتش؛ بسكتباليست از قد بلندش؛ سياستمدار از محبوبيّتش؛ داوطلب ورود به دانشگاه از هوش و معلوماتش؛ خواننده از صدايش.  بدين قرار، دشوار بتوان يك انسان را به اين سبب كه از نوع تصوير خويش در چشم ديگران آگاه است و از مزيّتهاى اين تصوير استفاده مى‏كند ملامت كرد.  عدالت مورد نظر، عدالتى است شمشادگونه: سر شاخه‏ها را بزنيد و نوك همه را بچينيد تا تساوى برقرار شود.  فرقان هم عدل را در نفى هر قدرت و هر صاحب قدرتى مى‏ديد.

 

بيگانگى با اداهاى خرده‏فرهنگى اعيانى‏متجدد كه دم از قحطالرجال مى‏زد تا سلطۀ خويش را توجيه كند، حرمانِ ناشى از تماشاى تنعماتِ بى‏حسابِ لايه‏هاى برخوردار، آنارشيسمِ ته‏نشين‏شده در فرهنگ اين نوجوانانِ غالباً نيمه‌روستايى در برابر «جنگلِ آهن و سيمان» كه در آن كسى به كسى نيست، نيهيليسم و ميل به پايان‏دادن به تمام بدى‏ها حتى اگر به بهاى نابودىِ جهان باشد، اين فرض كه حقيقتى ناب زمانى در جايى وجود داشت اما بعداً در شلوغى گم شد يا سرقت شد و بايد آن را يافت و كلاً مخالفت آشتى‏ناپذيرِ روشنفكران با وضع موجود زمينه‏ساز رونقِ مكتبى شد كه على شريعتى مبلّغ آن بود ـــــ مكتبى كه توسل به تروريسم را صريحاً تجويز مى‏كرد: «يا بميران يا بمير.»  گراهام گرين، نويسندۀ انگليسى، گفت: «پيرتر از آنم كه خودم را به كشتن بدهم.»  در دنيا كمتر چيزى كم‏بهاتر از زندگىِ پسر هجده‏ساله، و كمتر چيزى باارزش‏تر از زندگىِ فردِ هشتادساله است.  اولى فكر مى‏كند از آن بسيار دارد.  دومى مى‏داند كه هر ذرّه‏اش را بايد محكم چسبيد.

 

بيدرنگ بايد افزود كه اينها خصوصياتِ تك‏تك مريدانش نيست.  بسيارى از پيروان او كمال‏گرايانى‏اند كه آرمان را لازمۀ زندگىِ بشر مى‏دانند، نه اينكه صرفاً از نظر برخوردارى از مواهب زندگى كم آورده باشند.  از اين منظر، جهان‌بينىِ مكتبِ شريعتى از خرده‏فرهنگ آدمهاى راديكال فاصله مى‏گيرد و تبديل به سيمرغى مى‏شود كه هر يك از مرغانِ طالب حقيقتْ بخشى از غايتِ مورد نظر است.  دوستداران او گاه به منتقدانش ايراد مى‏گيرند كه آثارش را نخوانده‏اند، يا به اندازه كافى نخوانده‏اند.  اما خود آنها هم در مقامِ مدرّس، معلم، ويراستار و ممتحن به نوشته‏هاى شريعتى نمره نداده‏اند، بلكه فكر خويش را در متنى كه در پيش چشم دارند بازتابانده‏اند.  بالاتر از اين، پيروان شريعتى اعتبار اجتماعى و شأن علمى و دانشگاهى‏شان را به او وام مى‏دهند.  اين شيوۀ ديدنِ خويش در متن، تبديل‏شدن به بخشى از نويسنده، و خواندنِ آنچه در نوشته نيامده، منحصر به دوستدارانِ شريعتى نيست.  تقريباً همۀ مكاتب فكرى به همين ترتيب رشد كرده‏اند كه روحِ سى، سيصد، سه‏هزار و صدهزار مرغ، همانند قطعات كاشيكارى‏اى زنده و مدام در حال رشد، در سوژه حلول مى‏كند.  از همين رو، مى‏بينيم در بسيارى مكاتب فكرى، هركس هرچه بخواهد پيدا مى‏كند، زيرا خود را، خواست خود و انديشه خود را، و پاسخى به شرايط موجود را در آنها مى‏جويد و مى‏يابد.


[1]  فرانتس فانون، دوزخيان روى زمين، ترجمه دكتر على شريعتى، اهواز، انتشارات تلاش،  تاريخ انتشار كتاب 9/14/ 36  است كه بايد 2536 يعني سال 1356 باشد.

[2]  ميرزاده عشقى گناه جنايت شمر را هم به گردنِ شهر تهران مى‏اندازد و حكم به قتل‏عامِ ساكنان آن مى‏دهد:

    اى رى تو چه خاكى كه چه ناپاك نهادى      تو  شهرِ   فسادى‏

    از  شرِّ تو  يك مملكتى  پر  ز  شرر  بود    ديدى چه خبر بود

    شمر  از پىِ تو جدِّ  مرا  كُشت چنان زار    لعنت به‏تو صد بار

    اى كاش  كه يك  روز ببينيم درين  شهر     از  خونِ  همه  نهر

    در هر گذرى  لخته خون  تا  به كمر  بود     ديدى چه خبر بود

[3]   عنعنه: "نقل حديث يا روايت از قول چند تن به ترتيب چنانكه گويند روايت كرد فلان از فلان؛ و نيز به معني شرح و بيان‌كردن مفاخر اجدادي به طريق تسلسل و ترتيب." (فرهنگ عميد)    

[4]   تاريخ مختصر احزاب سياسى (اميركبير، 1363)، ج‏2، ص 100.

 

ادامه در صفحۀ 7 

Å

 

 

 

 

 

 

 

 

editor@lawhmag.com

 mGhaed@lawhmag.com  

نقل مطالب اين سايت با ذكر ماخذ يا با لينك آزاد است.

X